دیروز جواد ح وزنش اومدن دیدن ش هر دو تا دیدنش زدن زیر گریه
دو سه روز پیش مراد زنگ زد خیلی گریه کرد گفت آدمی که مثل کبک اینور واونور میرفت الان افتاده توی جا؟
این افتادگی مسیر زندگی است؟ الزایمر یه کمک ه به درک ادمیزاد از این موقعیت
که یادش نیاد چی بود و چی شد
سور ماشین شدم بلند بلند جیغ زدم و گریه کردم و روندم
دریا دریا صدا بزن اسم من و
دریا دریا تو میدونی حس من و
اخ دلم دریا میخواد و ساعتها ی بیدغدغه کنار ش نشستن گریستن فکر کردن
دلم خیلی چیزا میخواد که میدونم نمیشه برای تحمل ه این دلبخواه ها میل ها آرزوها باید کاری کنم
دلم هلاک شد
آخ دلم
نابود شدم
ویران شدم
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۴ ساعت 9:29 توسط حنا
|
دختری هستم متولد سال۶۱.