|
بیشتر از دو هفته است که برگشتم.۲ روزه پیش سورنای عزیزم ۶ ماهه شد. امروز هم بردم واکسن اش رو زدیم و دارو دادم و پسر کوچولوی شیرینم الان خوابه عمیقی رفته ولی هنوز هم نمیتونم ظرف بشورم ...تا صدایه تق و توق میاد از جا میپره.پس بقیه خونه رو جمع کردم و مونده یه آشپز خونه افتضاح با یه کف خونه که جارو نشده.....اونم ایشالا شب انجام میدم......متاسفانه پسرم خودش نمیمونه...باید دائم دورش باشی و گریه میکنه ...منم دوست ندارم که عصبانی بشه پس میرم پیشش و از همه کارام میمونم......روزهایه سردیه برایه بچه...دیروز رفتم بیرون تو بغل ام خوابش برد و انگاری سردش شده بود چون از وقتی بیدار شد دماغ اش کیپ شده.....ولی داره روز به روز با نمک تر میشه و یه کارایی میکنه ما کلی بهش میخندیم....ناقلا هم تا دلتون بخواد هست...حدود یه هفته است که وقتی طاقباز میزارم برمیگرده.....البته این کارو تو ۱۵ روزگی وقتی سبک بود هم کرد ولی بعدش که سنگین شد نتونست..
خودم....خوبم...دیگه داره مادر شدن برام جا میافته....کمبود خوابم کمتره....از کار یه ماه دیگه هم مرخصی بدون حقوق گرفتم تا این کوچولو بزرگتر بشه و بتونه بدونه من سر کنه ..ولی چقدر سخته بچه رو تنها بزاری و بری....خیلی سخته....موضو اینه که وقت یهم برمیگردی هم اصلا حال و حوصله بچه رو نداری و دلت استراحت میخواد.......واقعا........واقعا ......واسه بچه بد نیست ولش کنی بری سره کار؟
واسه مامانه بچه که هست.
حالا که به روزهای قبل نگاه میکنم میبینم تا حدود زیادی مشکل داشتم...مشکل روانی و روحی....حالا اعتراف میکنم که به نظرم کله همه آدمها گنده شده بود برام ....پیش خودم میگفتم وای چقدر کله هاشون گنده است ..چرا بقیه ازشون نمیترسن!و یا دماغ های آدمها برام گنده شده بود.......فک واقعا یه مشکل جدی میداشتم....
یه مشکله دیگه ام حافظه امه که تا حد بسیار زیادی تحلیل رفته.....خیلی از وقایع رو در حاله ای از ابهام به خاطر میارم و خیلی ها رو هم اصلا به خاطر نمیارم....چیزایی که سالها یادم بود یادم رفته....و در طی روز چندین بار با چیزایی برخورد میکنم که برنامه ای که واسشون داشتم رو به خاطر نمیارم.
شوهرم کارش رو از پنجشنبه ۱۵ ام این ماه عوض کرد.حقوق اش رو نمیدونمی چنده ولی امیدواریم که بهتر از قبلی باشه ......منم که هنوز حقوق نگرفتم....انقد کارای بروکراسی اداری مسخره و طولانی و بی نظمه که آدم بیزا رمیشه بره شراغه این کارا.......بعد از یه سال که از کاره قبلی درومدم ....میرم سراغشون میگن پرونده بیمه ات هنوز از جای قبلی نیومده...برو خودت بیارش!...میرم بیمه قبلی میگه ...تو اصلا کارفرمات واست بیمه رد نکرده! ...بعد بازم میرم این ور و اون ور و رئیس و ..... میگن ...آها! هفته پیش فرستادیمش بیمه مربوطه خودت!فک کن همش یه بچه هم کولت باشه بری و بیای...تا میجنبی هم میشه ناهار و نماز ....بعد هم بعد نیم ساعت میگه خانوم ما کامپیوترامون رو خاموش کردیم برو فردا بیا!....بعد میگه چرا صبح زود نمیای.....خوب بی انصاف من بچه شیش ماهه رو که نمیتونم ۷ صبح بلند کنم تو سرما بیارم که شما کامپیوترت رو ۱ ساعت قبل از اینکه ساعت کاریت تموم بشه خاموش کنی.........هی ......حالا میگه حدود ۴۰ روز طول میکشه که کارات انجام بشه...خدا کنه
از خودم بگم.........از اینکه دلم نمیخ.واد بچه کوچک ام رو بزارم و برم سره کار...اگر احتیاج مادیش نبود تا ۱ سالگیش نمیرفتم....گناه داره ..........
فرشته کوچولوم شبها تو اتاقه خودش میخوابه.....و وقتی گریه میکنه و شیر میخواد من میرم پایین تخت اش شیرش میدم و دوباره میخوابونمش سره جاش......ولی صبح ها مثلا از ساعت ۷ تا ۱۰ صبح پیش هم میخوابیم.......و تو این فاصله چشمام رو رویه هم میزارم که فک کنه من خوابم و بخوابه .......هی سرش رو بالا میکنه و من و نگاه مکینه و بعد میگره میخوابه دوباره بعد از ۲ دقیقه همین کارو تکرار میکنه......خوب شما باشین دلتون میاد تنهاش بزارین؟
ناقلا دیگه دره بیرون رو یاد گرفته و باباش که میره کناره دره وروودی نق میزنه که من و هم ببر......
و شیر آب رو که باز میکنم و تو بغلمه چشم اش رو میبنده و ریز میکنه .....فک میکنه میخوام صورتش رو بشورم!
از ۳ ماهو نیمی نسبت به این دو تا آ.واز : ترنم کوچولوست ....توش پر از آلبالوست.....
و تو که ماهه بلنده آسمونی.......منم ستاره میشم دورت میچرخم
عکس العمل نشون میداد و غش میکرد از خنده.......
و وقتی من میخندم و خصوصا ریسه که میرم از خند ه اونم غش میکنه از خنده....
عاشق اینه که باباش بغلش کنه رو به من بشینه و من هر ادایی در بیارم قهقهه میزنه ....حتی چشمام رو این ور و اون ور میکنم قهقه میزنه....
از آقایون خصوصا سیبیلو ها و عینکی ها بدش میاد و میترسه....
جالبه برام که از برادرم و خواهرم بیشتر از همه خوشش میاد .....یه عالمه باهاشون حرف میزنه و ذوق میکنه ......تا خواهرم رو میبینه شروع میکنه از خودش صدا دروردن و حرف زدن.........
دیگه...........هفته گذشته خاله و مریم ک و عمو ا رو دعوت کردم....این هفته میخوام دایی ع و دایی ه رو دعوت کنم چون نه خونه چا داره که یه جا بگم و نه توان اش رو دارم ......مامانم هم که ۵ روزه اومده ...
بابام هم هی زنگ میزنه حالم رو میپرسه
وای لوس میشم!
انقد با شویم بهتر شدم....واقعا مریض شده بودم میخواستم طلاق بگیرم.....چه دردی میکشیدم....واقعا به کمک احتیاج داشتم ..حالا که نگاه میکنم ..میبینم بیمار بودم
روزخوش
|