باز باز باز ...صبا رفت!
اولین بار که دیدیمش ٬ کلاس دوم دبیرستان بودیم...وسط سال اومده بود و با هیچکس هنوز دوست نبود...تمام زنگ تفریح ها مینشست با یه سکه میز رو میکند!(نه اصلا عصبی نبود ٬ نه!) بعد یه رو زکه مهتاب نیومده بود کلاس...من داشتم میرفتم حیاط واسه یه برنامه..نمیدونم چی بود مثلا روزه دانش آموز... که وسط راهرو به هم برخورد کردیم..اون خندید..من هم خندیدم ...با هم دوست شدیم! فرداش هم مهتاب اومد مدرسه و با هم شدیم یه گروهه سه نفره خوش! اون سال رو گذروندیم و ساله بعدش اواسطه ترم اول بود که ...معلوم شد دارن میرن! کجا تهران! شما که تازه اومدین! نه مامان و بابا کارشون تهرانه و سختشونه که هر روز برن تهران و برگردن کرج.....و صبایه عزیزمون رفت... گریه نکردیم اون روز....ولی چقدر غم داشتیم ..وای که آماده بودم با یه تلنگر های های گریه کنم....ولی حتی سعی میکردم که تویه چشماش نگاه هم نکنم....انقد باهاش سرد خدافظی کردم که نگو...و بغض....بغض لعنتی تو گلوم بود...و رفت و رفت...روزهایه بعد ش هم سخت میگذشت...تو خلوت گریه میکردیم ولی هیچ وقت با مهتاب ننشستیم گریه کنیم.....حتی نگفتیم که چقدر دلتنگشیم...چون گفتنش مسخره بود...خوب دلتنگش بودیم!اون روزها سخت بود دیدن همدیگه....ساله بعدش کنکورو...ما هم نوجوان و نمیتونستیم راحت دوره هم جمع بشیم..ولی همیشه با هم دوست جون جونی بودیم...اصلا کلا هیچ وقت دو نفر نبودیم با مهتاب..همیشه سه نفر بودیم..همیشه...بعد که کنکور دادیم صبا قبول شد اصفهان! چقدر دور....و رفت...چهار ساله تمام دور بود بازم...بین ترم ها و یه موقع هایی که میومد سعی میکردیم که دوره هم جمع بشیم...ولی باز هم از اونجا که خونه خودمون نبود سخت بود دوره هم جمع شدن ها....به هر جون کندنی بود این چهار سال هم تمام شد....با اینکه من و مهتاب تویه یه رشته و یه دانشگاه میخوندیم ...باز هم همیشه فکر میکردیم سه نفریم.....تویه این سالها منو مهتاب عاشق شدیم و نامزد کردیم و عقد کردیم...ولی صبا جونمون ...یه خورده از ما عقب بود....یعنی شاید به جبران دوران هایه نوجوانی و یا کودکی که عقب مونده بود و بزرگی کرده بود...داشت تازه تازه....دنیایه اطرافش رو با چشم استقلال ...با چشم صبا میدید و لمس میکرد....پسرهایی بودن که باشون دوس میشد...تقریبا برایه همشون مادری میکرد...چیزی که هی منو مهتاب بهش میگفتیم نکن....و همشون یه بچه لوس و ننر از آب درمیومدن....تا اینکه تا ساله ۸۵ منو مهتاب رفتیم خونه خودمون و صبا هم که سره کار میرفت و به دنبال نیمه گم شده خودش میگشت....از وقتی ما ازدواج کردیم و مستقل شدیم ارتباطمون نزدیک تر شد....دیگه میتونستم با هم مسافرت بریم...شبها خونه هم بمونیم و حرف بزنیم و بگیم و بخندیم و حال کنیم.....بعد کم کم زمزمه اش شروع شد که...آره میخوایم بریم کانادا!!!! این کانادا دیگه از کجا پیداش شد ؟ نمیدونم....تازه داشتیم یه سامونی به این دوسته مارکوپولومون میدادیم که جناب کانادا از راه رسید...حالا کانادا جان تشریف داشتی...یه چایی یه شربتی....نه عجله داشت....انقد که بغضمون رو چپ راست میشکست...صبا هم دلش نمیخواست بره....ولی خانواده اش نصفه و نیمه رفتن ...مادرش موند به این خاطر که صبا راضی نمیشد بره....صبا هم اصلا آقایه کانادا رو دوست نداشت....چون این آقا خونشونو...آرامش شونو...بازنشستگی بی دغدغه والدینشو...ازش گرفته بود...شده بود شوهره مامانش....شده بود زنه باباش.....شده بود دوسته صمیمیه برادرش....ولی خوب ...شده بود...
بلاخره ..صبایه ما راضی شد واسه یه دوره سه ماهه بره...انقدی از رفتن بیزار بود که بلیطش رو رفت و برگشت گرفت...رفت اونجا و تنها بود و دلخور....خسته...نا امید...و پی در پی روزها رو میشمرد که برگرده ایران......یکی از روزها....ییهو به ذهن مبارک ام رسید...پسر عمویی پیر!!!! (۳۴ ساله!) دارم که دیر زمانیست ندیدمش.....البته قبل از اون دیر زمان هم زیاد نمیدیدمش!اطلاعات ام درموردش این بود که اسمش چیه و چند سالشه و ...پسره خوبیه!و از قضایه روزگار سه سالی بود که در تورنتو به سر میبرد!
در یک حرکت کاملا غافلگیرانه ...(که حتی خودم هم تا ۱ ماه ازش خبر نداشتم و دوستان بهم گفتن!!) شماره هایه ایشان را به یکدیگر دادم!....خودتون برید تا تهش دیگه!!!!!!شماره دادن همانا و .....صبا و علی را عاشقانه دلبسته دیدن همانا!....وقتی بعد از سه ماه برگشت......فرداش رفت بلیط واسه کانادا گرفت!!!مهی گریه کرد...ولی من مگه به این زودیها باورم میشه که گریه کنم!!! همچنان در کف بودیم که تمام اساس رو بست و گفت دارم میرم! کجا؟ کانادا پیشه علی!هی هی هی....پدره عاشقی بسوزه...
دیگه اینبار مثه تهران رفتن و اصفهان رفتنش نبود ...اینبار اتاقش خالی شد....اینبار یه روز با هواپیما بینمون فاصله است.....اینبار ...... اینبار......اشک مون رو دروورد..(بیشعور!)
سرونشته ....قسمتش اونجا بود.....
هنوز هیچ چیزی بینشون به غیر از یه دوستی ساده نیست.....ولی....بویه عشق میده ...عشق!
از رفتنش ناراحت بودم...ولی چقدر خوشحال میشدم وقتی میدیدم که مدام بهش تلفن میکنه...حالش رو میپرسه....تا مشتری از مغازه میره بیرون میپره سراغه تلفن و با صبا حرف میزنه....میدونی...من همه اینا تجربه کردم.....و چقدر خوشحال شدم ..که صبایه عزیزم هم عشق رو چشید....واسه صبایه مهربونم هم کسی دلتنگ شد و هی مثه پسرایه نوجوونه دل کوچیک زنگ زد .......بهش گفت نمیشه زودتر از یه ماه بیای؟! صبح و شب باش تماس گرفت......روزه آخر هر چند دقیقه زنگ زد....
یادته صبا جونم تو فرودگاه گریه کردی گفتی تازه فهمیدی داری میری...چون بهت زنگ زده گفته صدات سره حال تر شده؟.....میدونی چقد رخوشحال شدم که فهمید صدات خوشحاله یا ناراحت.....چقدر خوشحال شدم که از صدات درونت رو دید.....(چیزی که انقد آدم بیلیاقت ...نتونستن ببینن )و من همش دلم میخواست یکی داخلت رو ببینه....قبل ازاینکه تو مادری کنی و اون دیوارو رو دوره خودت بچینی....حالا خوشحال ام که اگر هم دیوار بچینی...علی داخله دیواره.....
برام مهم نیست که این عشق به ازدواج و اینا برسه(هرچند که آرزومه این اتفاق) ولی اگر بدونی چقدر مهمه برام که تو صبایه عزیزم... عشق رو چشیدی.... معشوقه شدی دلتنگشت شدن و از دوریت غصه خوردن.....
صبا جونم....معشوقه شدنت مبارک.
ما همیشه دوست داشتیم و داریم.برایت آرزویه خوشبختی داریم....
درسته که جایه خالیت....جایه خالی بیشعورت! خالیه.....راستش ناگفتنیه....یعنی... نمیشه گفت....یه چیزی نیست....یه چیزی کمه...و وقتی که دورو برت میگردی ببینی چیه......میبینی......صباست!
دلم نمیخواد اینجور فکر کنم که نیستی....شاید هم مکانیزم دفاعی مغزمه که با رفتنت مقابله میکنه!ولی....اگر بدونی که چقدر خوشحال ام که رفتی سراغه عشقت و انتخابت....ما دوری رو تحمل میکنیم ...تا تو مخه این پیر پسر عمو!رو بزنی و بیاریش......منتظرتیم عزیزم.......باز هم برگرد.
پ.ن: عده ای از دوستان میگن : ۱ـ صبا ساله اول اومد دبیرستان نه دوم! فکر کردم دیدم راس میگه زبون بسته!
۲ـ میگن علی آقا از شوهره اینجانب فقط ۳ ماه بزرگتره! در جواب باید بگوم که سن که به شناسنامه نیست!!(جایی اینو خوندم!) به اون گیسوانه سپید است!... و اینکه تو چه میدونی تویه اون سه ماه چی به این مرد گذشته!!!