تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 برادرم

قلب ام فشرده میشه.کاش اون شب تلفن همسایه رو برنداشته بودیم ...کاش به برادرم اینا نمیگفتیم که بیان...کاش برادرم کمی ترسو تر بود.....کاش  اونم مثه بقیه فرار میکرد و میرفت....کاش کاش کاش....

دیروز که رفته پیشه دکتر مغز و اعصاب . بهش گفته ....خودتو بدبخت کردی.....دست هیچ وقت درست نمیشه ......و انگشتات شروع میکنه به جمع شدن...و دستت مثه دسته خ./امنه//ای میشه......

وای خدای  من....

خدای من.....

برادرم خوب بشه...

کاش خوب بشه...

کاش من اینطور شده بودم...

کاش من به جاش بودم....

خدایا هرچی میخوای ازش بگیری از من بگیر......خدایا ......برادرم ..هیچ گناهی نداشت........هیچی....

خدای من .....

خدایا خواهش میکنم....دیگه هیچ ازت پول نمیخوام....دیگه نمیخوام ......خدایا سلامتی برادرم رو برگردون....

خدایا

 

  + نوشته شده دریکشنبه 9 بهمن1390  ساعت 11:35  توسط حنا گلی  | 


 1044

اول بهمن ...سورنا اولین دندونش رو دروورد....و دیروز که سوم بهمن بود دومین اش را .....هردو  دندونه جولو پایین.....اومده بودم خونه مامانم و قاشق غذاش رو نیورده بودم .....با قاشق فلزی بش غذا ادم دیدم تیک تیک صدا میده !

پسرم عاشق برفیه...وقتی میبینتش بلند بلند میخنده...شوهرم میگه انکاری که داداشش رو دیده...

به هر دو طرف غلط میزنه......میچرخه......میگه گاگا....فک کنم با لید./ی گاگا ست!

 

خوشگل تر و شیرین تر شده.....وقتی میبرمش دستشویی ...میدونه که صداش میپیچه شروع میکنه جیغ زدن و آواز خوندن....این رو کشف کرده که راه پله ها هم همین حالت رو داره ...

عشق امه...

تویه تمام این اتفاقات تقریبا گریه نکردم....نمیدونم شکه بودم ...قوی شدم....یا سرد شدم؟

چه خر توخریه....

هیچ کس هیچ جنسی نمیفروشه! پوشک بچه نیست!گوشت!!! یهو زا ۱۴ تومن شد ۱۹ تومن! دقیقا یه شبه!فقط از صبح تا شب شده کارمون کف کردن!

خداوکیلی نون و ماست خالی هم بخوری پولت به ته برج نمیرسه......۳۳۰ تومن هم شد حقوق؟

  + نوشته شده درسه شنبه 4 بهمن1390  ساعت 21:37  توسط حنا گلی  | 


 1043

خدا رو شکر همه زخمی ها بهترن...ولی متسفانه عصب دسته برادرم قطع شده که پیوند زده و گفته در بهترین وضعیت ۷۰ درصد اش برمیگرده.......باز هم خدا رو شکر .....دکتر گفته این ضربه عمیق رو هر جای دیگه ای غیر از بازوهاتون زده بود مرده بودید..و اگر برادرم ۱۰ دقیقه دیرتر رسیده بود ورده بود ....دسته آژانسه درد نکنه ....برادرم میگه موور ماشینش داشت میترکید بسکه گاز داد و تمام موانع رو پرید...کمک فنر واسش نمونده.....دستش درد نکنه....

این چند رو ز هم تماما این ور و اونور به دنبال شکایتشون.....

مرتیکه دزد جولو همه تو داد...گاه میگه من با زنت رابطه داشتم زنت به من گفته بیا خونه من دزد نیستم!..گفت من که زنم اصلا خونه نبود....

دیگه این هفته کاش رفته بودیم مسافرت ..نه خودمون بدبخت میشدیم نه پسرایه مردمو بیچاره نمیکردیم.....

بابام امروز اومد....

برادرم رنگ و روش بهتره .....مثه گچ دیوار شده بود

  + نوشته شده درسه شنبه 4 بهمن1390  ساعت 21:24  توسط حنا گلی 


 دزد

پنجشنبه خونه مادرم بودیم ....موبایل شوهری زنگ خورد .برداشت ..گفت نه خونه نیستم....وای ....الان میام....و دوید تویه راه پله ها و برادرم را از طبقه بالا صدا زد و اونم با دو تا از دوستاش دویدن...که همسایه زنگ زده و گفته خونمون و دزد زده من نیستم خانومم تنهاست ...یعنی آپارتمان چسبیده به ما.....خلاصه من هم پوشیدم که برم خواستم سورنا رو هم ببرم ساعت ۱۲ بود و خودمون هم میخواستیم بریم....که برادرم گفت نه ...تو نیا و مامانم که نمیزاشت بچه را ببرم.......بعد از حدود یه ربع زنگ زدم به شوهری گفت دزد رو گرفتیم ولی من زخمی شدم دارم میرم بیمارستان.دزده با چاقو زده.....ما ساعنی صبر کردیم و بعد با خواهرم و سورنا رفتیم که بریم خونه .......از تویه کوچه دیدم دمه خوه آب ریختن......رفتم جولو ...تمام پیاده رو خون بود.....تمام مسیر در حیاط تا آسانسور خون بود ...تویه آسانسور خون به قدری بود که میتونستی با دست جمع کنی...هی پاهام سست  تر شد و دستم شل تر....راه پله ها خون ریخته بود رفتیم بالا همسایه طبقه سوم نزاشت که برم بالا..منو برد خونه و آب قند داد و حسابی سرگرم کرد....بعد از یه ساعت فهمیدم که فقط شوهرم نبوده دوسته برادرم هم چاقو خورده......اگر با شوهرم حرف نزده بودم مطمئمن میشدم که مرده با این همه خونی که تو راه پله ها بود ....بعد بدونه بچه رفتم بالا طبقه خودمون......اونجا دیگه وای ام درومد ..تمام پاگرد زیره خون بود و یکی خونها رو با یه دستمال تمیز کرده بود مثلا و یه سطل خون جمع شده بود........انقدر همه میگفتن هیچی نشده .....که مطمئن شدم چیزی شده.....من ترجیح میدم اتفاقی که افتاده رو به همون بدی که هست بهم بگن تا بخوام هی خودم از لابلی حرفاشون بفهمم.......اون خانم همسیاه که دزد زده بود شون ...هی گریه میکرد میگفت حاله اون پسره اون پسر خوشگله اون چی شد...اون خیلی ازش خون رفت..........و بعد فهمیدم ..همه اینا خونه برادرم بوده...همش.....از شوهرم و دوسته برادرم خونه کمی ریخته شده بود ولی چاقو رو به شاهرگ دسته برادرم زده بود.......وقتی که شوهرم اینا میرسن دزده تو ساختمان بود ههنوز ولی اینا متوجه نبودن...نمیدونستن که رفته دمه دره بالا پشت بوم...میرن خونه رو میگردن میبینن تو خونه نیست...خونه ما رو هم دیلم انداخته بود و درو زخمی کرده بود ه ولی خانم همسایه میرسه و کارش نیمه میمونه و میره دمه دره پشت بوم که قفل بود ونمیتونسته بره.....بعد شوهرم اینا یهو از بالا صدا میشنون.....که دزده میخواستهدره پشت بومو باز کنه...مرن بالا سراغش.....نفر اول شوهرم بعد دوست برادر م و بعد برادرم و دیگر همسایه ها....چنان هیکل و قد و بالا یی داشت که نمیتون بگیرنش و چاقو رو در میاره و این سه نفر رو میزنه و هر کس رو یه جا پرت میکنه میره....ولی تویه کوچه همسایه ها بهش میرسن و میگیرنش.......اگر هر کدوم میدیدینش  فک تان میافتاد....چنان خوش تیپ و خوشگل و خوش قد و بالا که نهایت نداشت....پالتو بلند مشکی با یه شال گردنه مشکی و شلوارو کفش مارکدار و ...یه مقدار هم کتکش زده بودن که اونم بردن به همون بیمارستانی که شوهرم اینا رو برده بدن..........اینطور بگم  برادرم شانس اورد زنده موند و از خونریزی نمرد....هنوز هم بستری.....شوهرم جراحتش ساده تر بود و خون کمتر رفته بود امروز مرخص شد....البته میگم کمتر یعنی عضله پشت بازوشو کلا بریده و آویزون بوده و جراحیشون کردن هر سه رو ...بیهوشی کامل و الان هم گچ گرفتن که تکون نخوره......برادره بیچاره ام دستش حس نداره ..امکان داره که عصب اش هم قطع شده باشه...دعا کنید واسش..........فردا حتما میبرمش یه دکتر خوب....این هفته هم که همش تعطیلیه..........

از پ///لیس بگم که بعد از ۱ ساعت پیداش شد......داشته باشید که روزه دوشنبه واسه ما که میگن کوفتی خوردی م و کسی شکایت کرده فوری اومدن دمه در...هرچی میگیم تمام ونه رو خون گرفته دزدی شده ....بعد یه ساعت پیداشون شده درصورتیکه دو کوچه با ما فاصله شونه.........و بعد امروز که شانسی رفتیم ببینیم چه کار کردن ....میینیم که هیچ اظهارنامه ای ..هیچ سندی از این اتفاق دیشب نیست........همه شاکی شدن ..گفتیم الان لابد دزده رو هم فراری میدین..........

میدونید چی بده ؟...این بودیه خونی که هنوز بعد از این همه شستن با وایتکس...تو راه پله و اسانسور میاد....و بدونی بویه خونه عزیزته.....

از دیروز صبح که ۹ پا شدم تا الان ۴ ساعت هم نخوابیدم......اصلا خواب ام نمیاد...تا چشمام رو میبندم یه عالمه خون جولو چشمام میاد........

فردا باید بریم پز/ش/ک قانونی و آ//گاهی و ....درصورتیه که شوهرم از ضعف درد به خودش میپیچه....و برادرم تو بیماسرستان خسته و عصبانیه......دوستش هم از خودش بهتره ولی اونم خونه زیادی رفته...

هی

اینم از آخره هفته ما

بیمه هم نمیشه استفاده کرد چون دیه اونوقت بهت تعلق نمیگیره....نمیفهمم یعنی چی.....کلی هم خرج گذاشت رو دستمون......انتظار داشتم همسایه ای که به خاطرش اینطور شد خانواده ام یه تعارف واسه خرج بیمارستان میزد که هیچ این کارو نکرد....

از دایی و خاله قرض کردیم ....این یارو هم که دیه نمیده .....دزد دیه میده؟

بروم ...ش.یم ناله میکنه

آها نه از ما نه از همسایه چیزی ندزدیه بوده.....

چیزه جالب که همسایه هعا امروز کشف کردن یه شییشه اسیده! .....ممکن بوده اونو بریزه تو شوهرم و برادرم اینا....وای خدا رحم کرده ...اگر میزد تو قلبشون......خدا رحم کرد ...

مملکته داریم؟

  + نوشته شده درشنبه 1 بهمن1390  ساعت 2:6  توسط حنا گلی  | 


 1042

امروز عصر شوهرم کمی زودتر ..حدودای ساعت ۵ اومد خونه ....خسته بود و رفت خوابید..پسرم هم خوابیده بود ....زنگ دربه آپارتمان زده شد. تاریک بود از چشمی دیده نمیشد...باز که رکردم دیدم یه افسر با یه سرباز ک.لانت.ری......گفت به آقاتون بگو بیاد...آقامونو گفتم بره ...بنده خدا از خواب بیدار شده بود وحشت زده چشما سرخ.....یارو گفت ما از ۱...۱۰ میام و به زنگ زدن گفتن ...شما م../شروبات میخورید و خرید و فروش میکنید! فک ما افتاد بر زمین.چشمای شوهرم داشت در میومد....گفت بیایم تو ..گفتم من اجازه نمیدم ..خونه ماله منه منم اجازه نمیدم...بنده خدا ها مودب بود ن.....گفتن ما هم بهمون خبر داده شده......اومدن داخل ولی همون دمه در ایستادن. و گفتن شاید کسی باهاتون مشکل داشته ....تو اطرافیانتون هیت؟ از همسایه ها؟ گفتم ...همسایه ای هست که سرد با هم سلام علیک کنیم ولی اینکه بیان زنگ بزنن ..من اصلا فکر نمیکنم........خلاصه شک مان برد به کسی....ولی اونا که رفتن غصه مان شد...ترس برمان داشت ...دردمان اومد ....که یه آدم چقدر میتونه پست بی حیا ..دریده آشغال باشه... که این کارو بکنه.......این شد که تمام ساعات عصر و غروب رو به پاکسازی پرداختیم که اگر با حکم قا.ضی اومدن  چیزی پیدا نکن......ولی ...بد بود ...

بنده خدا شوهری که اومده بود یه روز زود خونه و میخواست یه چرت بزنه!به دلش موند چرته.

 

پسرم هم دمر میشه هم از  دمر برمیگرده.....یه جورایی غلت هم میزنه...

با دهنش صدای تک تک در میاره ...انقد شیرین میشه با اون دهنه بی دندونش...

از بعد از ظهر نق میزنه که ببرینم بیرون...تو این سرما و بی وسیلگی.......خیلی سخته...

مژه هاش و موهاش بلند تر شده و ماشالا خوشگل شده ....

وقتی من حواس ام نیست و قهقه میخندم ....یهو میبینم اونم داره قهقه میخنده....

از خانم همسایه مون خیلی خوشش میاد! میره بغلش...یعنی خودش رو میکشونه بغلش...

میبرمش دستشویی که بشورمش یا سرپاش بگیرم...شروع میکه آواز خوندن...از انعکاس صداش خوشش میاد...تو راه پله ها هم همین کارو میکنه...

دوسش دارم یه دنیاااااااااااا

وقتی م.امورا رو دیدم فک کردم بلاخره همه چی تموم شد و به خاطره قسط های عقب افتاده الان شوهرم رو میبرن......وقتی دلیلش رو گفت یه نفس آسوده کشیدم.....

 

  + نوشته شده درسه شنبه 27 دی1390  ساعت 0:28  توسط حنا گلی  | 


 1041

یه چیزایی به ذهن ام میرسن. نمیدونم درستن یا نه...نمیدونم باید ناراحت بشم یا نه...در واقع ناراحت میشم ولی نمیدونم ناراحتیم به جاست؟....چند ساله پیش دلخوری پیش اومد ...تقریبا برطرف شد...فکر میکنم قلدرانه برخورد رکدم...یا شاید مالکانه ...بعد یاد گرفتم که من مالک نیستم .....فهمیدم که جام جای قبلی نیست.حالا هم خورد خورد دیده ام چیزایی.......خوب مدام به خودم میگم ....همینه دیگه ....اینطور شده....مگر تو چه کردی.......ولی ...ته دلم نمیتونم قبول کنم.......اون کارا از رو محبت بود .آدم وقتی کسی رو دوست داره . بهش محبت داره دلش میخواد داشته باشدش...دلش میخواد ....براش نفره اول باشه.......میدونم مدتهاست که نفر اول نیستم......زندگی مون از هم دور شده.فاصله است. امکانات ام کم شده . ولی باز هر بار که جامو میبینم  دلخور میشم.هیچ کدوم از این توجیهات رو نمیتونم قبول کنم ...دل ام میخواد مثله قبل میبودم .....ولی واقعیت اینه که نیستم.یا  اون نیست.

 

جای بابابزرگ ام خیلی خالیه.....همش جاش خالیه......نمیتونم باور کنم نبودنش رو ...اصلا هرکاری میکنم نمیپذیرم این موضوع رو ...این چند روز اشک ام زیاد درومده..عمر دسته خداست.....ولی برای منه بازمانده سخته ......وقتی میرم سره خاکش .....نمیتونم قبرش رو نگاه کنم ....همش حواس خودمو پرت میکنم .....میخوام نگاه نکنم تا نبینم ...نبینم ..و نفهمم که پدربزرگ ام فقط روحش مونده و جسمش الان زیره این خاکه و اگر برم دره خونشو بزنم ......نمیاد درو باز کنه.....ساعت ۹ پای تف...سر خبر ننشسته و ساعت ۱۱ شب نمیگه من دیگه نفت ام تموم شده شب بخیر خدانگهدار....

سخته

خواهرم از یه دانشگاهی تو سویس پذیرش گرفته برای فوق.به زبان فرانسه.دانشگاهش مجانیه...ولی خرج زندگیش هست.....بابام میگه ندارم ....و خواهرم داره خودش ور به زمین و زمان میزنه.....چقدر شرمنده ام که هیچ ندارم برای کمک بهش.واقعا جای تاسف داره.بابام بهم زنگ زده میگه باهاش صحبت کن که نره ......من ندارم خرجشو بدم......و من موندم که چی بگم به خواهرم ....رای اش که با حرف من برنمیگرده ولی منم دلش رو خالی کنم یا اینکه بهش بگم برو به هر قیمتی شده برو.........

کسی اطلاعی داره؟ خواهرم زبان فرانسه و انگلیسی اش فوله و الان هم زبان شناسی دانشگاه ژنو قبول شده ..آیا میتونه کار کنه و درس بخونه؟ از عهره خودش میتونه بر بیاد یا باید حتما حمایت بشه؟

این چند شب یه جورایی همش بفرمایید شام بودیم!هر شب یه جا ...انقده خوردم کهدارم میترکم!

خانوما! یه سئوال ....شما شکم هاتون برگشته سره جاش؟ چه کنم  که برگرده؟ غذا رو یه ذره کم میکنم شیر ام ته مکشه و دلم واسه بچه میسوزه........البته فعالیت ام قبول دارم که کمه..آخه سرماست و سورنا پیشه کسی نمیمونه که یه پیاده روی برم.....

زمان مناسب برایه رژیم گرفتن کی هست؟

الان که دارم انقده چرت و پرت مینوسم ماله اینه که غذا پختم! ۲ شب...واسه فردایه شوهری ببره سره کار...منتظرم برنج اش دم بکشه برم لالا..دارم از خواب میمیرم

هی.

شب خوش

  + نوشته شده دریکشنبه 25 دی1390  ساعت 1:52  توسط حنا گلی  | 


 1040

هر شب که حدود ساعت ۱۱ میخوام سورنا رو بخوابونم بهش میگم :پسرم بخواب...دیگه همه فرشته کوچولوهای دنیا خوابیدن فقط تو بیداری

دیشب وقتی از ساعت ۱۱ تا ۲ تلاش میکردم که بخوابونمش سرش داد زدم و گفتم :بخواب دیگه فرشته کوچولوها که هیچی ٫همه توله سگهای دنیا هم خوابیدن و فقط تو بیداری!

  + نوشته شده درپنجشنبه 22 دی1390  ساعت 1:31  توسط حنا گلی  | 


 1039

بیشتر از دو هفته است که برگشتم.۲ روزه پیش سورنای عزیزم ۶ ماهه شد. امروز هم بردم واکسن اش رو زدیم و دارو دادم و پسر کوچولوی شیرینم الان خوابه عمیقی رفته ولی هنوز هم نمیتونم  ظرف بشورم ...تا صدایه تق و توق میاد از جا میپره.پس بقیه خونه رو جمع کردم و مونده یه آشپز خونه افتضاح با یه کف خونه که جارو نشده.....اونم ایشالا شب انجام میدم......متاسفانه پسرم خودش نمیمونه...باید دائم دورش باشی و گریه میکنه ...منم دوست ندارم که عصبانی بشه پس میرم پیشش و از همه کارام میمونم......روزهایه سردیه برایه بچه...دیروز رفتم بیرون تو بغل ام خوابش برد و انگاری سردش شده بود چون از وقتی بیدار شد دماغ اش کیپ شده.....ولی داره روز به روز با نمک تر میشه و یه کارایی میکنه ما کلی بهش میخندیم....ناقلا هم تا دلتون بخواد هست...حدود یه هفته است که وقتی طاقباز میزارم برمیگرده.....البته این کارو تو ۱۵ روزگی وقتی سبک بود هم کرد ولی بعدش که سنگین شد نتونست..

خودم....خوبم...دیگه داره مادر شدن برام جا میافته....کمبود خوابم کمتره....از کار یه ماه دیگه هم مرخصی بدون حقوق گرفتم تا این کوچولو بزرگتر بشه و بتونه بدونه من سر کنه ..ولی چقدر سخته بچه رو تنها بزاری و بری....خیلی سخته....موضو اینه که وقت یهم برمیگردی هم اصلا حال و حوصله بچه رو نداری و دلت استراحت میخواد.......واقعا........واقعا ......واسه بچه بد نیست ولش کنی بری سره کار؟

واسه مامانه بچه  که هست.

حالا که به روزهای قبل نگاه میکنم میبینم تا حدود زیادی مشکل داشتم...مشکل روانی و روحی....حالا اعتراف میکنم که به نظرم کله همه آدمها گنده شده بود برام ....پیش خودم میگفتم وای چقدر کله هاشون گنده است ..چرا بقیه ازشون نمیترسن!و یا دماغ های آدمها برام گنده شده بود.......فک واقعا یه مشکل جدی میداشتم....

یه مشکله دیگه ام حافظه امه که تا حد بسیار زیادی تحلیل رفته.....خیلی از وقایع رو در حاله ای از ابهام به خاطر میارم و خیلی ها رو هم اصلا به خاطر نمیارم....چیزایی که سالها یادم بود یادم رفته....و در طی روز چندین بار با چیزایی برخورد میکنم که برنامه ای که واسشون داشتم رو به خاطر نمیارم.

شوهرم کارش رو از پنجشنبه ۱۵ ام این ماه عوض کرد.حقوق اش رو نمیدونمی چنده ولی امیدواریم که بهتر از قبلی باشه ......منم که هنوز حقوق نگرفتم....انقد کارای بروکراسی اداری مسخره و طولانی و بی نظمه که آدم بیزا رمیشه بره شراغه این کارا.......بعد از یه سال که از کاره قبلی درومدم ....میرم سراغشون میگن پرونده بیمه ات هنوز  از جای قبلی نیومده...برو خودت بیارش!...میرم بیمه قبلی میگه ...تو اصلا کارفرمات واست بیمه رد نکرده! ...بعد بازم میرم این ور و اون ور  و رئیس و ..... میگن ...آها! هفته پیش فرستادیمش بیمه مربوطه خودت!فک کن همش یه بچه هم کولت باشه بری و بیای...تا میجنبی هم میشه ناهار و نماز ....بعد هم بعد نیم ساعت میگه خانوم ما کامپیوترامون رو خاموش کردیم برو فردا بیا!....بعد میگه چرا صبح زود نمیای.....خوب بی انصاف من بچه شیش ماهه رو که نمیتونم ۷ صبح بلند کنم تو سرما بیارم که شما کامپیوترت رو ۱ ساعت قبل از اینکه ساعت کاریت تموم بشه خاموش کنی.........هی ......حالا میگه حدود ۴۰ روز طول میکشه که کارات انجام بشه...خدا کنه

از خودم بگم.........از اینکه دلم نمیخ.واد بچه کوچک ام رو بزارم و برم سره کار...اگر احتیاج مادیش نبود تا ۱ سالگیش نمیرفتم....گناه داره ..........

فرشته کوچولوم شبها تو اتاقه خودش میخوابه.....و وقتی گریه میکنه و شیر میخواد من میرم پایین تخت اش شیرش میدم و دوباره میخوابونمش سره جاش......ولی صبح ها مثلا از ساعت ۷ تا ۱۰ صبح پیش هم میخوابیم.......و تو این فاصله چشمام رو رویه هم میزارم که فک کنه من خوابم و بخوابه .......هی سرش رو بالا میکنه و من و نگاه مکینه و بعد میگره میخوابه دوباره بعد از ۲ دقیقه همین کارو تکرار میکنه......خوب شما باشین دلتون میاد تنهاش بزارین؟

ناقلا دیگه دره بیرون رو یاد گرفته و باباش که میره کناره دره وروودی نق میزنه که من و هم ببر......

و شیر آب رو که باز میکنم و تو بغلمه چشم اش رو میبنده و ریز میکنه .....فک میکنه میخوام صورتش رو بشورم!

از ۳ ماهو نیمی نسبت به این دو تا آ.واز : ترنم کوچولوست ....توش  پر از آلبالوست.....

و                    تو که ماهه بلنده آسمونی.......منم ستاره میشم دورت میچرخم

عکس العمل نشون میداد و غش میکرد از خنده.......

و وقتی من میخندم و خصوصا ریسه که میرم از خند ه اونم غش میکنه از خنده....

عاشق اینه که باباش بغلش کنه رو به من بشینه و من هر ادایی در بیارم قهقهه میزنه ....حتی چشمام رو این ور و اون ور میکنم قهقه میزنه....

از آقایون خصوصا سیبیلو ها و عینکی ها بدش میاد و میترسه....

جالبه برام که از برادرم و خواهرم بیشتر از همه خوشش میاد .....یه عالمه باهاشون حرف میزنه و ذوق میکنه ......تا خواهرم رو میبینه شروع میکنه از خودش صدا دروردن و حرف زدن.........

دیگه...........هفته گذشته خاله  و مریم ک و عمو ا رو دعوت کردم....این هفته میخوام دایی ع و دایی ه رو دعوت کنم  چون نه خونه چا داره که یه جا بگم و نه توان اش رو دارم ......مامانم هم که ۵ روزه اومده ...

بابام هم هی زنگ میزنه حالم رو میپرسه

وای لوس میشم!

انقد با شویم بهتر شدم....واقعا مریض شده بودم میخواستم طلاق بگیرم.....چه دردی میکشیدم....واقعا به کمک احتیاج داشتم ..حالا که نگاه میکنم ..میبینم بیمار بودم

روزخوش

  + نوشته شده دریکشنبه 18 دی1390  ساعت 15:39  توسط حنا گلی  | 


 

راستی ۲۲ ام تولدم بود! شوهره عزیزم اصلا یادش نبود! تا شب که بهش گفتم ...خیلی جا خورد...ولی اصلا ناراحت نشدم..بهش حق میدم....نگرانی و درگیری زیاد داره........اینجا هم کادو فقط یکی گرفتم ....مهم نیست....از کسی انتظاری ندارم....همون تبریک برایه من کافیه و خوشحال ام میکنه......اولین تولدی بود که کودک داشتم و اولین تولدی بود که شوهرم پیشم نبود...امیدوارم ساله دیگه این موقع .....عزیزانم پیشم باشن و دغدغه های مسخره ازم دور باشه...آمین

  + نوشته شده درپنجشنبه 24 آذر1390  ساعت 15:9  توسط حنا گلی  | 


 دارم برمیگردم!

سلام دوستان عزیزم...سلام وبلاگ جونم...سلام بر همه....

من خوبم ...خیلی بهتر از اون آخرین باری هستم  بابام برام بلیط که براتون نوشتم....بابام برام بلیط گرفت و اومدم و هنوزم اینجام! شوهرم یه هفته اومد پیشم و برگشت و من قراراه که هفته آینده برگردم.....اونجا هوا خیلی سرده و من اینجا با استین کوتاه نشستم.....سورنا  هم خیلی بهتر شده .....دیگه از اون گریه های ممتد خبری نیست ...البته بغلیه ولی هرچیه راضی ام.......از دله مشکلات ام درومدم.....مشکلات پابرجاست ولی دیگه این حدودا دو ماهه شوهرم داره به تنهایی به دوش میکشه ....تا برگردم و کمک اش کنم....

از همه دوستای عزیزی که برام پیام گذاشته بودید ممنونم....خیلی بهم لطف کردید ..از اینکه به یادم بودید ممنونم...دسترسی به نت نداشتم.......تا برگردم جواب محبت هاتون رو بدم.....

خوش با شید و سلامت

  + نوشته شده درپنجشنبه 24 آذر1390  ساعت 14:48  توسط حنا گلی  | 


 

میخوام برم جنوب......بچه مو بزنم زیره بغلو برم......دلتنگ اش ام......دلم گرماشو میخواد ...دلم دریاشو میخواد ....بویه شوره صحراشو.......و نمناکی نخلستانشو.....دلم تنگه ....واسه اینکه من باشم و مامانم و بابام.....میدونی دارم فکر میکنم شاید دیگه تکرار نشه ....هیچ چیز تو عالم ثبات نداره ..دلم تنگه  ...میخوام برم ....تویه صحرا ...تو اون دشت .....یه پیر هست ....یه ساختمان گنبدی کوچولو براش ساختن ....توش هیچی نیست...فقط یه قبره و یه ذره پارچه سبز و بویه درهای چوبیش و کاهگل دیوارا ......میخوام برم پیشش...به اونم بگم که کمک ام کنه...کمک ام کنه آدم بشم...من این ستاره رو دوست ندارم....باید برم برم که چشمام مدتیه افق رو ندیده .....باید تویه دشت تویه ماشین بابام ...بین اونو مامانم از پشت سرم رو بیارم بیرون و باهاشون حرف بزنم....حرفایی از هرجا....حرفایی راجع به اینکه پدربزرگ ام کی بوده و چه کرده ......دعوای خانهای قدیم چی بوده....بریم خونه مردمان  فقیری که دره خونشون همیشه بازه و براشون بابام خرما بده و اونا مارو دعا کنن...ما هم بشینیم و زیره نوره چراغ زنبوری چای کمرنگ بنوشیم و بابام اشاره کنه قند کم بخورین ..اینا قند به زور گیرشون میاد.و من برم سراغ بزغاله هاشون....و از بچه های کوچیکشون راجع به درساشون بپرسم و اینکه کلاس چندم اند و بارها و بارها بهشون بگم درستون رو بخونید....و بهشون قول بدم که اگر قبول شدن براشون  سوغانی ببرم ...و ساله بعد بدم بابام براشون مانتو و کفش ببره...و عروسشون که تازه ازدواج کرده از من لباس خواب بخواد از اینا که  تو فیلمها هست بخواد و من بمونم که چه جوابی  بدم؟...بخرم ؟نخرم؟....چطور بدم بابام براشون ببره؟......آخ که دلم تنگه همه ایناست دلم تنگ  اون  مرغیه که برایه ما علارغم اصرار مامان و بابام برامون سر بریدن...مرغی لاغر که غیر استخون چیزی نداشت...و شب مارو نگه داشتن و مادرم و ÷درم اشاره کردن که نخورید ....فقط آبش رو بخورید بزارین گوشت اش رو خودشون بخورن.....و اون آبه مرغ  با مزه غوره  ....چنان خوشمزه بود که هنوزه که هنوزه مزه اش زیره زبونمه و یادم نمیره ..آخ که اون شب چقد رگشنه بودم...مامانم برایه دخترش که جهاز جمع میکرد بیست تومن داد انقدر دعا کردن ...انقد خوشحال شدن....بعد باهاشون رفتم از سره چشمه آب بیاریم ....تا حالا سوار خر شدی تو کوه؟ خیلی ترسناکه.....یادش به خیر ....عشایر لباسایه رنگیشونو میشستن و چقدر اون کوه رنگارنگ و قشنگ شده بود ...چون میزاشتن تو کوهستان رو سنگا که خشک بشه....و  شب منو مامانم با هم رویه پشت بوم خوابیدیم و ستاره ها رو نگاه کردیم ...وه که چقدر ستاره بود ...کهکشان راه شیری  مثه یه  راه بود و ستارهاش به هم چسبیده بود....و من و مامانم با هم ساعتها حرف زدیم و من براش از نقشه هایه آینده گفتم...از اینکه چه ها میخوام بکنم .از اون شبا چقد ر گذشته؟ 15 سال؟ عمریه ...و چقدر زندگی رو دوست داشتم...و حالا ...چیزه زیادی ازم نمونده

میشه یه روزی من هم این لذت ها رو نسیبه فرزندم  بکنم؟(نمیدونم نصیبه یا نسیب(

 

اصلا زنده هستم؟ هیچ نمیتونم پسرم رو تو 20 سالگی تصور کنم

باید برم..........دلم تنگشه  هی هی هی

خوش باشی.

.

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 مهر1390  ساعت 3:9  توسط حنا گلی  | 


 1038

به من چه.....شاید هم بردنش زندان...نمیدونم ....یعنی نمیتونم.....ندرام نداریم ....هر کاری میخوان بکنن......از من دیگه بر نمیاد...

میخوام برم جنوب....دلم هوای جنوب رو کرده ......دلم تنگه حیاطمون شده ...با اینکه مادرم میگه درختهایه بزرگ ته حیاط که زمینش ارثیه عمومه رو خوده عموم یه شبه اومده قطع کرده.....بای اینکه هوا گرمه و پشه زیاده و من هم بچه کوچک دارم  با اینکه پول بلیط رو ندارم و شاید با اتوبوس ۱۶ ساعت رو رفتم......ولی بد جور دلم هواشو کرده.......میخوام برم بهش پناه ببرم......میخوام برم کنار رودخونه از خدای آب بخوام کمک مون کنه.......میخوام برم تو صحرا و از خداوند بیابانها بخوام که کمک ام کنه .....میخوام برم کنار دریا و از الهه دریا بخوام به خاطره این کوچک زیبا ...بر من ببخشه ...هرآنچه بدی کردم ...هر آنچه کوتاهی کردم ...هر آنچه زیادی کردم.....بر من ببخش.....بین اون درختها ی نخل برم و گم بشم.........و نگاه کنم ....تا دوردستها ..تا چشم کارمیکنه نخله و خرما و خرما  .......

شوهرم نمیتونه بیاد ....مرخصی بهش نمیدن....اگر انشالا ..رفتنی شدم و جنوب طلبید منو.....شاید برای ۲ هفته بمونم..........و این طولانی ترین دوریمون میشه...........این دوریها تو این شرایط مفیده یا مضر.....شرایطی که خیلی از روزها افکار نارحت کننده بهم حمله میکنه ..و باهاش با بیمنطقی درگیر میشم و ایراد میگیرم ازش .و در نهایت دلم براش هم میسوزه که چه همه این حرفها و گیر دادن ها رو میشینه دونه دونه توضیح میده بی اینکه عصبانی بشه و یا دعوام کنه............این سادیسمه؟امروز بهم پیشنهاد داد برم مشاوره......ولی سختمه...هم هزینه اش هم اینکه باید بشینم از اول زندگیمو تعریف کنم...حوصله شو ندارم!کاش میشد رویه یه تیپ ظبط میکردم ...میبردممیدادم خودش گوش کنه....ولی از طرفی هم خیلی دوس دارم یه نفر بهم بگه تو این شرایط چه بهتره که انجام بدم ...الان مدته ۱ ماه بیشتره که خونه مادرش نرفتیم .....درسته کارم؟ غلطه؟ ......موندم....حس و حالم که هیچ نمیخواد بریم دیدنش.....براش دعا میکنم  ولی اعصاب دیدنش رو ندارم .....مثلا باره اول که رفتیم اول آب میوه خنک اوردن ..بعد میوه بعد چای .....خوب من هنوز آب میوه مو نخورده بودم که میوه هم گذاشتن و من نخوردم داشتم تونو میخوردم بعدش هم چای آوردن ..خوب اون سرد این گرم که نمیشه ...نخوردم .....فعه بعدی  هندونه دادن بعدش چای...من هندون ه خوردم چای رو بعدش نخوردم ...دندون های من هم اگه معرف حضورتون باشه خیلی حساسه......حتی میوه رو گاز نمیتونم بزنم.......حالا گلایه اخی راین بوده که به ما بی احترامی شده چرا میوه نخورده!......در صورتیکه روزی که اومدن دیدنه بچه من چای دادم فقط مادرش برداشت دیگه هیچ کس بر نداشت و تا شوهرم بلند شد میوه تعارف کنه همه گفتن ما نمیخوریم اصلا میوه نیار سمت ما.........این اتفاق هم فبل رفتن من به خونشون بوده....این معنی رو میده که شما هم میوه نخردین پس میخواستین منو اذیت کنین دیگه؟ غیره اینه؟ کافر همه رو به کیش خود پندارد....

خلاصه اینه که عزا گرفتم....لین ۵ شنبه بهم گفت بریم...من هم گفتم باشه میام....ولی انقده ناراحت ام که از الان شیر ام کم شده و سورنا گشنه است.....چه کنم؟ یعنی مشاور میگه چه کنم؟

انقده از خودم بدم میادک ه به جای پرداختن به مسایل مهم و عالی به این چیزای دره پیت میاندیشم.....چه کنم برای این هم راهی هست؟ یا اساسا برایه چه من رو این حرفاشون حساسیت نشون میدم؟...چرا قطعن نمیتونم به چشم بیمار نگاشون کنم و بیخیالشون بشم؟

آه بگذریم......داشتیم به جنوب میاندیشیدیم....و ..اینکه خودم به بابام نگفتم که میام.....مامان ام میدونست ولی به بابام نگفته......بعد که شویم بهش گفته بود خیلی خوشحال شد./...امروز هم تماس گرفت و کلی اظهار خوشحالی کرد و پیشنهاد داد که پوله بلیط ام رو بده ...من هم گفتم نه و حالا مثه سگ پشیمونم!.....شوهرم میگه  بابات خیلی دوستت داره.....نمیدونم...شاید راست بگه....حرف من میگه براش مهمه.....یاده روزهایی میافتم که با هم میجنگیدیم....یاده گریه هایی که از دستش میکردم ....وقت یمیومد اینجا ...چقدر از همه کارش بدم میومد و ناراحت بودم .....حالا تمام این حس ها جاشونو به یه محبت آروم دادن...و به جاش این بهاره است که این روزهایه منو داره با بابام......وقتی قوم الضالمین رو بهتر درک کردم بود که دیدم بابام چه لعبتیه!!!! ...

و همچنان بینهایت دلم برای مامانم میسوزه....تنهاست......پدرم هیچ همراهیش نمیکنه و از مرگ بابابزگ ام هنوز حالش جا نیومده .....فکر میکنم از همه بیشتر تویه زندگیه مامانم و دایی ع ام تاثیر  گذاشته و البته همسرش.......اون هم خیلی گوشه گیر و منزوی شده و همش خوابه.....خاله ها و داییم سعی میکنن از تنهایی درش بیارن ولی ......هیچ کس بابابزرگ ام نمیشه.......آه که چقدر همه چیز گذراست .........مهتاب یادته تولد نسیم؟...شبی که همه دوره هم جمع شدیم؟..چقدر حسش خوب بود...فکر میکردم دوباره شدم همون دختره دبیرستانی......و حالا تقریبا ۲ سال از اون شب میگذره ....و آلا و آنا و سحر رفتن آمر.کا و استرالیا .....و دیگران هم هرکدوم به دنبال بدبختیاشون.....

چمه امشب؟.......نمیدونم ....تا آخره ماه هنوز ۳ روز مونده.......خدا بزرگه........خدا کنه خدا کمک ام کنه..

دوستان عزیزم اگه نظر نمیزارم واسه اینه که نمیرسم ....تا میام بجنبم نینی بیدار شده و گریه میکنه و من نمیرسم مگر مثه الان که ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه بامداده....که اونم زیاد حسه نوشتن نیست تو تاریکی

سخته که بنویسی....

امشب یه سری هم به حال بیپولی مامانه بیچاره ام گریستم......

کاش بتونم براش کاری بکنم

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 مهر1390  ساعت 2:22  توسط حنا گلی  | 


 

تا آخره ماه فرصت دارم ۵ میلیون جور کنم و الا .....والا.......

کف دستم هم مو نداره که بکنم

هییییییییییچ امیدی و راه یهم ندارم

احساس میکنم تویه یه جایه بسته و تنگ مثه قبر ام و نمیتونم نفس بکشم.....همه در و دیوار ها هم خاکستری و فقط یه نوره کمرنگ آبی میتابه...

امیدوارم....زنده بمونه......

انقده این دیواراتنگه که دست و پا هم نمیتونم بزنم

خدایا

  + نوشته شده دریکشنبه 17 مهر1390  ساعت 17:9  توسط حنا گلی  | 


 1037

تویه این دو روزه از ۴ تا بانک تماس و نامه داشتیم و من رو به ممنوع الخروج شدن و قطع یارانه ها هم تهدید کردن! دست خودم نبود به مرده گفتم وا بیخیال! یارو هم عصبانی شد و کلی بیشتر تهدیدم کرد...خیلی خوب بابا ......و تمام کادو بچه رو هم دادیم قسط و تموم شده ....و این دو ماه شوهرم پورسانت هم نگرفت و ماهی ۳۸۰ تومن دریافت کرده و بلاخره رفت و آمد بوده و اینا .......و در حاله حاضر آه در بساط ندارم....چه کنم.... چاره چیه....

با این حال امروز .....روزه خوبی بود.....یعنی من خوب بودم .......یه جورایی بیخیال شدم...درسته که تا ۲۸ ام بهم وقت دادن....ولی دیگه هیچ راهی ندارم! پذیرفتم! راهی ندارم و دستام بالاست.....هرچی میخواد بشه بشه.........یبان ببرن ......آه که از ساله ۸۶ تا الان دارم بال بال میزنم.....میدونی این سالها میتونست بهترین سالهای عمرم باشه......از۲۵ سالگی تا الان که ۲۹ ساله ام.......بهترین سالهایه عمرم...با تشویش و سترس و ناراحتی گذشت.......و الان .....دستام بالاست......هر غلطی دلتون میخواد بکنن...میخواین خونه رو حراج کنین...میخواین ممنوع الخروج ام کنیین...شوهرم تهدید به شکنجه و زندان و ....کردن...جهنم بکبنین....دیگه چیزی ندارم...

یه دختره ۲۹ ساله تو  مثات نییورک هم همین حال روزه منو داره؟   نامجو راست میگه؟ به میگن جبر جغرافیایی؟

مممم......

خدا کنه یه معجزه بشه من نجات پیدا کنم.......دستام خالیست

  + نوشته شده درچهارشنبه 13 مهر1390  ساعت 0:13  توسط حنا گلی  | 


 1036

باورم نمیشه دو هفته است که ننوشتم......

بزار بگم....... تو این دو هفته که رفتم دکتر و گفت اعصاب و روان خودت از همه چیز مهمتره......بیشتر از هر چیز به روان خودم فکر کردم........و سعی کردم آروم باشم ....در همین راستا هرچه شوی گفت بریم خونمون ....نرفتم....چون نمیخواستم اعصاب ام پریشان شود........درسته که باید میرفتم.....وظیفه است و ال و بل.....ولی دلم خواست یه نمه به دله خودم رفتار کنم نه این عادات دست و پاگیر اجتماعیمون برام تصمیم ..بگیره....راستی کی میگه که چی درسته و وظیفه است؟....در اصل میخوام که کارم درست باشه.....ولی این درست رو کی تعیین  میکنه؟...یعنی روزی میاد که پشیمون میشم؟مثلا  عمه ام  هم که گفته بودن ۶ ماه بیشتر نمیمونه..۱ ماه رفتم جنوب موندم و هر روز زفتم بهش سر زدم....دیگه تقریبا معلوم بود که رفتنیه که برگشتم و هفته بعدش فوت کرد.......آیا اگر نمیرفتم احساس عذاب وجدان داشتم؟....عمه ای بود که شاید ۲ سال آخر با هم بهتر شده بودیم و باز هم رابطه ای آنچنانی نداشتیم.......اینطور بگم که من یه وعده غذا هم خونه این زن نخوردم تا روز یکه فوت کرد....ولی به خاطرش ۱ ماه رفتم اونجا.....هیچ کار یهم نکردم  ولی  هر شب بهش سر زدم........آیا واقعا کارم چیزی بهم اضافه کرده.....و به قول امروزی ها ....در بین کائنات انرژی خاصی رو رها کردم؟...مثلا الان که اون یکی عمه ام فوت کرد ....عمه ای که با اینکه عقب افتاده بود ولی خیلی خاطره با هم داشتیم و دوستش داشتم.......من باید احساس عذاب وجدان کنم؟.......عید آخرین باری که دیدمش.........آخ  آخرین بار بود....سیزده بدیر که از مامانم اینا خدافظی کردم و اشک میریختم......اونم اونجا بود....و هی بهم میگفت ستاره ستاره.......برو به سلامت....مواظبه بچه ات باش.....وای ستاره

آه یادآوریش هم سخته.........یا اینکه.....برم سره اصل مطلب.........بابابزرگ ام.......هنوز دستم نمیره ازش به عنوان یه مرده تایپ کنم........مردی که من بیش از آنچه که پدرم رو دیده باشم اونو دیدم....مردی که ۵ سال بدون حضور پدر و مادرم پیش اش بودم ......تا ۱۸ سالگی باهاش و تو خونش زندگی کردم...و ....شب های آخر که درد داشت و من نمدونستم که بیماریش سرطانه.......چون شکم ام گنده بود بهانه میکردم و هر شب که میرفتم خونش ...و تو باغش مینشستم......نمیرفتم پایین از چند تا پله بهش سر بزنم........باید عذاب وجدان بگیرم؟ به حودم میگم خوب که چی ......اون چند شب هم میرفتم....چیزی عوض میشد؟.......

میدونی چی میخوام بگم........اگر حسابه وظیفه است واسه عزیزانه خودم خیلی خودخواهی بیشتری به خرج دادم....و ...وظیفه ها رو انجام ندادم.......بعد واسه کسی که دلخورم ازش.......مدام به خودم نهیب میزنم.........یعنی به خاطره شوهرمه؟....یعنی دارم فداکاری میکنم؟

پسرم سورنا.....بزرگتر شده و عزیز تر......و ....یه اعتراف......دارم بهش وابسته میشم!..وقتی یه خورده خوابش طولانی میشه ...دلم شور میافته و دلم تنگ میشه...........و  وقتی که نق میزنه....نه فقط ناراخت نمیشم.....که حال هم میکنم و یه عالمه قربون صدقه اش میرم که داره برام نق نق میکنه و خودشو لوس میکنه........

زندگی زن//اشوییم تحت تاثیر قرار گرفته . با اینکه اوایل سعی کردم که اینطور نشه......ولی الان یه جورایی انگاری که خودم هم از این موضوع راضییم و در میرم از این مسایل. میدونم. اشکال بدیه ....

دلیل اصلیش اینه که من نمیتونم خودم رو رها کنم.....دائم تو ذهن  ام حواس ام به بچه است.... پس ترجیح میدم در آن واجد دو جا نباشم و خوب بچه رو که نمیشه حذف کرد و من اون یکی رو حذف میکنم.

دانشگاه رو مرخصی گرفتم.........واسه با یه دست چند تا هندونه بلند کردن کمی اعصاب ام ضعیف بود....نمیخواستم که الان هم که مامانم رفته جنوب زود برگرده.......چون با یانکه میناله ....ولی میدونم که اونجا روحیه بهتر ی داره و دوستان و فامیل دائم میان دیدنش و تنهاش نمیزارن.....درسته که پذیرایی از اینا سخته چون هرکی که میگه میخوام بیایم دیدن بابام بهشون میگه حتما باید شام یا ناهار بیاستین و مامانه بیچاره ام تو این گرما باید سرپا بیاسته و غذا بپزه........

دختر داییم رفت ا...مری/گا........داییم بارها ازم پرسیده نمیخوای بری خارجچ؟ گفتم چرا...ولی بابام هیچ حمایتی نمیکنه و خیلی هم مخالف اینکاره.........وقتی میخواستیم ریم دبی هم کلی اومد دعوام کرد.....

کاش بابام حمایت میکرد....کاملا مخالفه حتی برای تحصیل............دقیقا از چی میترسه؟......به طرز عقده ای وار میگه نه....به چه درد میخوره...بری کع چی بشه؟ چی داره؟...........درسته به غیر از امسال چند ساله که هر تابستون یه کشوری میره........وولی واسه اینکه ما بریم و به هر دلیلی غیر از تفریح......راضی  نیست........

دلم یه حمایت تمام و کمال و بی دریغ مثه داییم میخواست........

ساعت ۳ صبحه و من که دارم از کم خوابی میمیرم....میخوام تلافی ۲ هفته رو یه شبه درارم....

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 10 مهر1390  ساعت 2:57  توسط حنا گلی  | 


 1035

روزها میان و میرن.........باز هم چشم بر هم گذاشتیم نصفه سال تمام شد.........انگاری ۲ هفته پیش بود از مسافرت عید برگشتیم...........این روز ها عمرمونه.......داراییمونه که از کف مون میره......همون روزهایی که وقتی کسی بهمون خبر میده  عمرت داره کوتاه میشه له له میزنیم براش که چند روزی بهش اضافه کنیم........همون روزاست........

بابام به مامانم خرجی نمیده به این بهانه که دارم قسط های بانک حنا رو میدم....و یه سرافکندگی به سر افکندگیام اضافه میشه.........

دلم خواب میخواد.....یه خواب راحت...........

همه میگن دلمون برات میسوزه که داری دست تنها بچه رو بزرگ میکنی.........خودم هم یه روزایی دلم به حاله  خودم میسوزه.....ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواد بدم بچه رو کسه دیگه ای نگه داره .....یعنی همش معذب میشم و فکر میکنم طرف داره سختی میکشه..........

آره از شبه اول خودم به تنهایی نگهداریش کردم و هیچ دراز نکشیدم و استراحت نکردم ....یه دلیله کمردرد شدید ام هم اینه که استراحت نکردم.......مادرم تو اون روزا همش میرفت بیمارستان واسه بابابزرگ ام نمیرسید که بیاد........و من هم ...چه میدونم ....از اول از ناز نوز تو وجودم خبری نبود.......

واسه مامانم اینا از شهرستان مهمون اومده ...مامانم خونه نبود ......خواهرم تنها بود ...زنگ زدم به بابام گلگی کنم........میگه خوب دست تنهاست برو کمک اش! میگم من تو این موقعیت....یکی باید کمک ام باشه یا برم کمه یکی دیگه؟ اصلا متوجه نمیشه که من دارم سختی میکشم.....من هم اعتراض نمیکنم...که مامانم معذب نشه....اینا فک میکنن که من دارم خوش میگذرونم

  + نوشته شده درشنبه 26 شهریور1390  ساعت 15:0  توسط حنا گلی  | 


 1034

خوبم .....خیلی بهترم....دیشب سیم چسبونده بودم....خداروشکر خیلی بهترم.....فقط حاله شوی بیچاره رو گرفتم.......و یه شبه خوب رو خراب کردم...البته ....بیراه نمیگم ها....منتها جاش و وقت اش نیست.......

احتمالا هورمن هام میریزه بهم که قاطی هم میکنم.....

امروز رفتم خونه بابابزرگ ام .......دیگه وقتی میخوان برن بیرون واسه اینکه خونه خالی نباشه باید کسی بره.......خوب امروز من وقت داشتم رفتم....

وقتی شیره ناراحتی به سورنا میدم خیلی بیتابی میکنه...

باید بچه خوبی بشم...

خوبم .

  + نوشته شده درشنبه 26 شهریور1390  ساعت 1:20  توسط حنا گلی  | 


 1033

بعد از یه هفته رفته خونشون سر زده....با خودش خرما و ارده برده  و یه بسته میگو......ماشین برادرم رو گرفته رفته..........من هم تما م رو زتنها بودم.......وقتی برگش حدود۹ شب بود البته ساعت ۵ از شرکت تعطیل شده بود.........وقتی رسید ....گفت که باهاشون حرف زده.......گفت حالش بهتر بوده و کلی خرما خورده و میگو هم براشون پخته و اونم خوردن و نشسته باشون حرف زده...........بلاخره بشون قبولونده که سره خاک برا تشیع جنازه مادر بزرگ اش رفتم و سلا م بهم نکرد.........اشتباه کرده ...چون تا پیش از این گفته بود عینک زده بود نشناختم........ولی گفته اشتبا کردم.......البته تو ذهن ام میتونم نصو رکنم چطور میگه این جمله رو تند میگه و فوری یه حرفه دیگه پیش میکشه.........بهشون گفته چرا میاد اینجا تحویلش نمیگیرید ...گفته من تحویل گرفتم و و شویم راضی نشده و بعد از حرفها  شویم گفته اگر دفعه دیگه تحویل نگرفتین دیگه نمیارمش.........باز هم گلگی کرده که چرا حامله بود یه زنگ نزدید یه بار حالشو بپرسید و چند تا از این حرفها..........

وقتی برام تعریف میکرد خوشحال بود.......خو.شحال بود که بهشون تونسته بقبولونه که اشتباه کردن.....برادر ایکبیری گنده نبوده والا اینا این حرفا رو قبول نمیکردن.......وقتی اینا ر گفت ....کله ام باد کرد...خون تو سرم جمع شد ......خواستم  جیغ بزنم و بگم این درست بشو نیست و اینکه خیلی بیش از اینا بدی کرده ......گفته مادرش خوبه ولی خودش عصبیه.....چه غلطی کردیم حرفه مشاوره رو گوش کردیم .......از اون مشاوره فقط انگ دیوونگی رو ما موند..........خلاصه میشناسمش میدونم نشسته و پادشاهی کرده ....۱ کلمه گفته ...اره ...شوهره بدبخته منم دلش خوش بهشو ن قبولونده و میدونم  الان شوهرمو  خر کرده.........وقتی اینا رو گفت خیلی با خوشحالی گفت و من هی عصبانی تر شدم...نمیدونم چرا عصبانی میشم......دسته آخر قاط زدم داد زدم گریه کردم .....که چرا فلان موقع این جور و اون جور.....بنده خدا چشاش گرد شده بود که حالا چرا سره من داد میزنی...من که حرفاتو قبول دارم ...من که رفتم بهشون قبولوندم..........و ال و بل .......حرفش راسته........چرا سرش داد میزنم؟چرا ؟چرا متهم اش میکنم که ازم حمایت نکرده....درسته پیشتر کوتاهی کرده ....ولی الان که درست رفتار کرده..........و چنان کربلایی درست کردم که تا همین الان که ۳ شبه دارم گریه میکنم........اینم از ۵ شنبه  ما که یه هفته تمامه دارم انتظارشو میکشم........دلم میخواست بعد از یه هفته شلوغ و پلوغ دوره هم باشیم و سه نفری  لذت ببریم از هم........گریه اونم دروردم.........حاله اونم گرفتم.......بعد دلم واسش میسوزه .....میگم از صبح رفته کلی راه رفته کلی زحمت کشیده......حالا که با ذوق اومده برام تعریف میکنه من عصبانی تر از همیشه میشم........بنظر تون چرا انقد عصبانی میشم.....اصلا حاله خودمو نمیفهمم......میدونم که هر موقع میخواد بهشون نزدیک بشه  من خیلی بتابی میکنم اصلا دلم نمیخواد بهشون نزدیک بشه یا بشیم........

واسه همین میخوام این هفته برم جنوب ....برم یه مدت بمونم اونجا.........برم که نخوام پا شم برم دبدن این افریته ها ..........انقد گریه کردم زدم تو سره خودم که آخر تا به کی من از اینا بکشم؟ یه قوطی یه لیتری مایع دستشویی داده بیاره...میدونی چرا چون خودشون ازش ۴ تا دیگه هم داشتن......یا احتمالا از بوش خوششون نمیاد....اون هفته هم دو تا مرغ یخ زده داده ....میگه ما نمیخوریم اینا یخ زده خوششون نمیاد..........میگم ما گداییم؟ بیخود از شمیگیری.....این همه کوتا هی کرده میخواد با دو تا مرغه یخ زده که اونم به این دلیل که خودشون نمیخورن و یه قوطی مایع دستشویی ......پا ک کنه...حرف پیش بیاد هزاررررررررررر تا منت که ما بتون مرغ دادیم.....گوه بزندشون ....اه اه اه .....بمیرن......

خیلی عصبانیم........اصلا کم نمیشه.....و نمیتونم سره اونا خالی کنم سره شوهرم خالی میکنم .....و اون فکر مثه وسوسه ای شیرین  دوره سرم میچرخه و هرچه از خودم دورش میکنم فایده نداره....

چه گنم؟........برم جنوب فایده داره/؟ دلم هم نمیاد تنهاش بزارم ......اگه برم این اولین مسافرت تنهاییم میشه ........میخوام یه ۱۰ روزی برم...........همش فکرم اینه این ۱۰ روز چی میخوره چی میپوشه.... اوقات بیکاریش چه میکنه..........قهر میکنم و این قهرم به جایه اینکه با ناز کشی همراه باشه .....از هم دورتر و دورترمون میکنه...........

آره از وقتی به اومده و این حوادث بعدش.....از هم دور شدیم .......

نمی دونم دقیقا از کی و کجا اشتباه کردم......ولی مطمئن ام و قبول دارم که اشتباه  کردم...........۱۰ ساله از مال ام لذت تبردم ...اون موقع که داشتم ...همشو جمع میکردم میدادم به آقا ......لذت فداکاری واسم زیاد بود.......بعدش هم که نداشتم که چیزی واسه خودم بگیرم..............این منم که مردم.......آره امشب فهمیدم این منم که مردم............اما .........تشیع جنازه ای نبوده ......

آخ

  + نوشته شده درجمعه 25 شهریور1390  ساعت 3:33  توسط حنا گلی  | 


 1032

برادره عزیزم با رتبه ۵ کشوری ...تویه مصاحبه دانشگاهها رد شد.

متاسفم برایه کشوری و دولت و مملکت ای که جوونی به این دلسوزی و با این دانش علم رو رد میکنن .کسی که هرچی میگفتیم نمیخواد بخونی و زحمت بکشی همه کشورا که بخوای بری قبولی و متونی بری ....میگفت نه من میخوام همین جا باشم و درس بخونم.....

حالا چیزی ندارم که بهش بگم و دلداریش بدم.........بگم بخون ساله دیگه؟ یعنی از ۵  کمتر بشه قبوله؟

  + نوشته شده درچهارشنبه 23 شهریور1390  ساعت 19:32  توسط حنا گلی  | 


 1031

تویه باغ بابام که نزدیکه شیرازه یه استخر هست......البته خیلی هم استخر نیست چون دیواره و کف اش بتونه و به عنوان حوض برایه آبیاری درختا استفاده میشه ازش......و عمق اش هم کمه تویه عمیق ترین جاش تا سینه منه...یعنی حدوده یک متر و نیم ...فک کنم کمتر....همیشه هم پره آبه ....عید ها که میریم واسه اینکه بتونیم یه ذره آبتنی کنیم ...دو روزه تموم لجن هاشو میسابیم و با کاسه میریزیم دور.....بعد پره آبش میکنیم ...بعد انقده هوا سرده که نمیتونیم آب تنی کنیم!..کلا بابام از آب و استخر خوشش میاد ...مامانم هم همینطور... تویه عسلویه هم بابام که کلبه کوچیک ساخته بود....یعنی یه خونه ای که فقط یه اتاق بود و یه آشپزخانه که پشت خونه بود....واسه صرفه جویی خونه رو کوچیک ساخته بود......ولی دقیقا به اندازه خونه یه استخر آب جولوش با همون کیفیت که گفتم ساخته....عمق کم و بتونی.....ولی همونش باعث شده خونه اش از بقیه خونه ها اطراف کلی خنک تر باشه........

باغه که تو بیشاپوره نزدیکه شیرازه.....جاییکه اطرافش و همسایه هاش از ترک های اسکان یافته ان....بیچاره ها خیلی فقیرن......البته ک..ون گشاد هم  هستن......بابام میگه ماهی ۵۰ تومن بتون میدم  درختا رو آب بدین حاضر نمیشن.........دیروز یه اکیپ از این بچه ها یواشکی از رو دیوار پریدن رفتن تو باغ...البته خیلی هم نمیشه بش گفت دیوار......یه گوشه اش یه مشت شاخه درخت گذاشتن که بچه ها زدنش کنار و رفتن تو واسه آبتنی  تو استخر......یکی از این بچه ها که ۴ یا ۵ ساله بوده افتاده تو آب بدونه اینکه شنا بلد باش.....دیگر بچه ها هم حواسشون نبود و و این کودک بینوا غرق شده.........خیلی دلم سوخت......خیلی......واقعا متاثر شدم......بنده خدا.......یه پدر مادر معتاد هم داره که اصلا حواسشون به بچه نبوده.....و این اتفاق ناگوار واقعا ناراحت ام کرد........پدرم همیشه به کسایی که میرن باغ هشدار میده حواستون به بچه کوچک هاتون باشه چون عمق اش زیاد نیست و یه بچه ۷ ساله راحت کله اش آز آب میاد بیرون جاییکه کم عمقه......ولی این بیچاره.....آخی.....

و همچنین!...دیروز یکی از دوستان خانومی ۵۰ ساله .....تویه خونه اش سکته کرد و فوت  کرد و امروز مراسمشونه که من نتونستم برم......برایه معرفی بگم اونایی که منو میشناسن......مهتاب زنه نادر....برادره ناهید زنه کوروش!....فک کنم مهی فهمید!

دورو بره شما هم انقده این عزراییل میپلکه؟ یا اینکه بیخیال ما نمیشه؟هی میگم این آخریش بود...بعده این خوشی و جشن و شادیه......

برادره عزیزم با رتبه ۵ کشوری ..امروز دل تو دلش نیست که ببینه نتیجه دانشگاهش و مصاحبه هاش چی میشه! چون رفته مصاحبه و آزمون نماز و این بند و بساطا رو ازش گرفتن........خاک برسرتون کنن که انسانهایی به این دلسوزی برایه این وطن وجود داره و حاضر نیست بره خارج و  با اردنگی دلتون میخواد بیرونش کنید....لعنت خدا بر شما....

در مورده مادر شوهر....یهو از دیروز دلم براش سوخت....نمیدونم چرا.......یهو احساس کردم داره میمیره...تا به الان اصلا به این موضوع باور نداشتم....ولی یهد انگاری باورم شد........انقد که پیشنهاد دادم براش غذا بپزم بدم شوی ببره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فک کن! حنا خر میشود!

پسرم رو دیرو ز واکسن زدم..............پرستاره مثه جلاد ها بود ......دستش هم پره مو بود و هیکلی....چنان آمپولو زد تو پایه بچه ام که انگار گاو داره آمپول میزنه....گریه خودم و کودک ام با هم درومد....انقد گریه ام درومده بود که نتونستم سئوالایه علمی مو بپرسم...........سورنای من چنان گریه ای کرد که تو این ۲ ماه ۵ روز از ش چنین گریه ای نشنیده بودم.......پهنایه صورتش پره اشک شد.....اولین درد شدید زندگیشو چشید...........بعدش تب کرد...ولی از اونجایی که پسره من سرمایی شدیده ....تازه گرمش شد!...ولی خدارو شکر تا الان که ۲۴ ساعت گذشته اذیت نکرده....فقط هنوز کمی تب داره

روزگارتون خوش

  + نوشته شده درسه شنبه 22 شهریور1390  ساعت 15:2  توسط حنا گلی  | 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه


هفت سنگ
هوایه تازه
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
دزیره
رها
لاغر مردني
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

مرداد 1389

تیر 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آرشيو

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM