تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 602

امروز آروم بودم.....چرا شو نمیدونم.....شاید برایه اینکه صبها دارم زودتر بیدار میشم..البته اینو هم بگم ارادی نیست! هرچی غلط میزنم خوابم نمیبره ...پامیشم و یه ذره درس میخونم....تاحدی به خاطره لی لیه..چون سره ساعت یه ربع به ۹ شیر میخواد و زوزه میکشه! منم ازاون مادر خوبام...بلند میشم براش شیر گرم میکنم میدم بخوره ...دیگه بعدش خوابم نمیبره......شاید هم به خاطره اینه که دوشبه تب دارم....از این آنفولانزا کنه ای ها گرفتم!لامصب ول نمیکنه.....شبها هم گر میگیرم واسه همین پتو رو روم نمیندازم...بعد دمه صبح یخ میزنم ولی حال ندارم پتو رو خودم بکشم! این میشه که با مف قندیل بسته ساعت یه ربع به ۹ بیدار میشم!به هر حال هرچی که هست امروز ه روز آروم ترم...همیشه میشنیدم که میگن خدا خودش درستش میکنه....ولی در کل هیچ وقت خودم و کامل نسپردم به خدا...یعنی در نهایت هم حرص و جوش رو خوردم....چندیه از بیرمقی خودم رو سپردم بهش....منظور اینکه نه از رو اختیار...انگاری که داره بهتر کار میکنه ...

ولی شوهره بیچاره ام  هنوز خیلی تحت فشاره....هی میگه چی کار کنم؟ چی کار کنم؟پول در نمیاد چه کنم؟.....و هیچ راهی به ذهن دوتامون نمیرسه ... مگر ادامه وضع بحرانی موجود...بابام زنگ زده پیشنهاد کاره جدید میده ....که اصلا توان ریسک تو کاره جدیدو نداریم ....به چند نفر سپردم برایه کار...یکی دوبار هم مصاحبه رفتم....یارو از ترس حاملگیم استخدامم نکرد! وقتی میگم متاهل ام و ۴ ساله عروسی کردم و سن ام هم ۲۷ ساله و بچه ندارم...طرف لب برمیچینه!انگاری که گفته باشم مالاریا دارم و ۴ ساله که به ایدز هم مبتلا شدم و امکان داره در آینده نزدیک با سارس و آنفولانزایه نوع ای در خدومتتون باشم!!

والا این همه استعداد نهفته دارم...از ترسه بچه دار شدن نگام هم نمیکنن...خواستم بگم به تازگی یه توله سگ اوردم..شاید استرسشون کم بشه....

از اون ور مامانم هی میگه بجنبید دیر شد....قومالظالمین هم که خیال میکنن نازا ام!دکی هم گفت وقت یتصمیم گرفتی یه سال تا یه سالو نیم طول میکشه که باردار بشی! همه یه اینا یه دلهره ریخته تو تنم...دکی باز هم میگه اگه استرس هم بگیری ممکنه هیچ وقت بچه دار نشی!!! خیلی ممنون از این حرف استرسم دوبرابر شد!!...تازه دکی بهم گفت همه مشکلاتت از شب بد خوابیدنت ناشی میشه...شبا زود بخواب صبها هم زودتر بیدار شو...یه ورزش مفرح برو مثه تنیس!!!!!! گفتم دمت گرم تنیس جلسه ای ۳۰ هزار تومن...فقطو فقط به من استرس میده ..هر توپی که بزنم انگاری یه اسکناسه هزاری پرت کردم با راکت اونور!..

نمیدونم چرا انقد دستو پام میخوره اینبر و اون بر؟!تعادل ندارم؟!

داداشم به پوچی رسیده! پایان نامه شو که داده  خیلی کسل شده! نمیدونه چه کنه۱ از بس این روزایه آخر خودشو دوستاش بدوبدو یه کار بودن ...حالا یهو همه اینا تموم شده .....هنوز هم واسه دکترا شروع نکرده درس خوندنو.......میترسم قاط بزنه دزد بشه!

کاری باری.....

  + نوشته شده درپنجشنبه 28 آبان1388  ساعت 18:22  توسط حنا گلی 


 601

دوستانه عزیز.......یادم رفت براتون بگم که یه توله سگ عزیز به جمعمون اضافه شده!.....اسمش لی لی است....ماده است...خیلی هم خوشگل و دوست داشتنیه .....در اسرع وقت یه عکس میزارم...دوربین ام رو دادم به داییم ...یادم میره ازش بگیرم......

انقده این بچه دوست داشتنیه......تویه یکی از این کتابهایه انرژی مثبت امروزی خونده بودم که حتما یه حیوونه خونگی نگهداری کنید......ازاونجایی که تویه عمرم هیچ گاه از گربه خوشم نمیومد.....و همیشه عاشقه سگ بودم......طی یه اتفاق ....مادر سگ شدم! آره یه بنده خدایی مادر پدره اینو داشت...و چهار تا توله آورده دوتاشو رد کرد..و ماده گیره ما افتاد.....اول دلم میخواست نره ماله من بشه...چون تویه حیوانات...خصوصا پستانداران ....نر مرغوب تر از ماده است(تاکید میکنم حیوانات!)ولی الان که صاحبه سگ نره کلافه شده و میخواد پسش بده دلم نمیاد با ماده خودم عوضش کنم ...بسکه به لیلی عزیزم عادت کردم....شبایه اول که خیلی کوچولو بود تا صبح ۳ دفعه بیدار میشدم و براش شیر گرم میکردم بهش میدادم.....وای عینه بچه آدم نق نق میکنه و شیر که میخوره آروق میزنه.....نژادش بیگل است...اگر کسی نره رو میخواد بگه...نره اصیله اصیله ...ولی بچه من یه خورده ناخالصی داره!...

به همهتون توصیه میکنم اگه کوچکترین امکانی هم دارید...حتما سگ نگهدارید......هیچ موجودی به عزیزیش نیست....

دیگه اینکه به دنباله کارم دوباره! شوهری میره مغازه و لازم نیست که دوتن تو مغازه باشن....برا همین مناومدم خونه....فعلا دارم درس میخونم واسه کنکور...البته کارشناسی! خیلی جدی نیستم ...چون احساس میکنم عقب ام ....ولی امسال هم نشد ساله بعد....خدا بزرگه!

یکی از دوستان پرسیده بود که بعد از ۱۰ سال دوستات رو دیدی تغییری کرده بودن؟....واقعیت...نه خیلی! به نظرم خودم بیشتر از همه تغییر کرده بودم.......البته فقط ۴ نفرمون ازدواج کرده بودیم ...بقیه مجرد بودن...یکی هم یه پسر داشت!یه سالو ۳ ماهه.....عکسهامون تویه فیس بوک هست....ولی آدرس نمیدم! میترسم!کلا از این که دنیایه مجازیم با حقیقیم قاطی بشه وحشت دارم! نمیدونم چرا!

با اجازتون شوهرم هم اخلاقش چیز مرغیه! بد اخلاق شده! گفتم که آخرخ برج ها ما فیلم هندی داریم اینجا! اشک و آه و گریه و ناله و دعا و نفرین....بساطیه واسه خودش!

خوش  باشید

  + نوشته شده درسه شنبه 26 آبان1388  ساعت 1:30  توسط حنا گلی 


 من اومدم!

سلام. چند وقته که نبودم؟ یادم نیس.....حالا اومدم......میدونید ویرووس منو کشته بود! ویرووسه کامپیوتری....کامپوترم عمرشو داده به شما....حالا حالش خوش شده!چونکه کلا فرمتش کردم!!!! آره همه عکس ها و موسیقی هام پرید.....ولی عوضش ویرووس ها هم پرید ...انقده الان سرعت کامی بالارفته که نگو.....

اتفاقاتی افتاده.....مهمترینش ۸/۸/۸۸ بود ....دقیقا روزه ۷/۷/۷۷ با دوستانه دبیرستانی قرار گذاشتیم که تویه این تاریخ دوره هم جمع بشیم.......و اکثریت به این وعده عمل کردیم ....اون سال سوم دبیرستان بودیم از ۱۷ نفر دانش آموز ۱۳ نفر اومدن ..یه نفر کانادا بود ....نیومد....سه نفر هم اطلاعاتی ازشون در دسترس نیست.....

راستی خودم کامپیترم و فرمت کردم! تا حالا نکرده بودم...و در حاله حاضر خوشحال ام که خودم تونستم این کارو بکنم...

بدووم برم وبلاگاتونو بخونم ...بعدا میام مینویسم!

  + نوشته شده درشنبه 23 آبان1388  ساعت 19:24  توسط حنا گلی 


 600

اگه دعوام نمیکنید یه ذره غر بزنم!

بازم تو بحران مالی بدی افتادیم.....این ماه مغازمون هیچ فروشی نداشت...هیچی....کسیایی رو هم که ازشون طلب  داشتیم پول ندادن بهمون.....از چند نفر هم برا ماهه قبل دستی گرفتیم به این امید که این بدهکارا تسویه کنن که نمیتونن تسویه کنن.....

باید پیگیری کاره دکترم و میکردم ....قبل اش برادره شوهری زنگ زد(یکی از طلبکارامون!)  گفت من غلط کردم به تو پول دادم یالا پوله منو بردار بیار و چند تا  دری وری دیگه که من نشنیدم فقط از عصبانیت شوهرم فهمیدم که باز چرت و پرت گفتن......تویه یه حرگت سریع پریدم و طلاهامو برداشتم که ببرم بفروشم.....معمولا خیلی کم پیش میاد از طلا استفاده کنم به غیر از حلقه عروسیم هیچ طلایی استفاده نمیکنم.....خیلی یادم بمونه تو عروسی ها و جشن ها یه تیکه آویزون میکنم.....ولی همیشه به طلا به چشم یه ذخیره مالی....یه پولی که در صورت بروز یه اتفاقه غیره مترقبه بشه ازش استفاده کردم نگاه میکنم ....اون روز سرویسه عروسیمو تنها طلایه رسیده از قوم الضاملین که شامله یه گردنبد میشد و یه سری طلا که خودم با پوله خودم و طلاهاییکه واسه عقدم فامیله خودم کادو داده بود ولی بیریخت بودن و رعوض کرده بودم٬  برا خودم خریده بودم (البته خیلی کم بود کلش شد ۱۴۰ هزار تومن) رو برداشتم  که با خودم ببرم بفروشم....به خودم گفتم این کارو بکنم ..تا حرف از این مردک نشنوم....(بارها شده که ما هم بهش پول قرض دادیم و دیر بهمون پس داده)....شوهری نتونست باهام بیاد....بعد از مدتها خودم تنها رفتم  با تاکسی.....داشتم از پل عابر رد میشدم....سریع میرفتم ....افتادم جولو یه مرتیکه از این بدنسازی ها....یهو گفت ماشالا.....همونجا ایستادم.....نگاش کردم تا رد شد....پشت سرش راه رفتم .....بعد که از پل اومدیم پایید ازش رد شدم که برم سواره تاکسی.....باز هم بنا گذاشت به متلک گفتن...برگشتم و گفتم بش بسه دیگه دهنتو ببنید دیگه ....اونم نه گذاشت نه برداشت جولو جمعیت گفت من که کاریت ندارم ج...ده خانوم! ..و فحش هایه زشت و رکیک مادر و اینا رو کشید به سرم.....نفسم از خشم بند اومده بود....حساب این حد پررویی و نمیکردم ....میخواستم خفش کنم...گفتم همه اینا رو که میگی لایقه مادرته ...ولی این حرفایه من اصلااونو ناراحت نمیکرد فقط به فحشایه اون اضافه میکرد.....دیدم من که فحاش نیستم و حریف حرف هم نیستم....پس گذشتم و تویه تاکسی نشستم.....همین که نشستم اشکام اومد.........تویه این بحران  که هر آخره ماه داریم ...تویه این درده بی پولی که ۴ ساله داریم باش کلنجار میریم.....اینکه دیگه آخرین ذخایر مالیم هم تمومه و دارم میفروشم......خدایا ......چرا.....فحش چرا؟ بیحرمتی چرا؟ توهین چرا؟....دیگه رعاین مردمو هم نکردم واسه خودم اشک ریختم......پیشه خودم میگفتم کاش شهر یه خورده تاریک تر بود....یا کاش قد و قواره کوچیکتری داشتم و لایه مردم گم میشدم و راحت اشک میریختم.......رفتم تویه یه طلا فروشی.....طلاهارو گذاشتم رو میز.........شاید ندونید چی میگم.....ولی خدا این روزو واسه هیچ کس نیاره.......وقتی طلا فروشه ازم سئوال میکرد  چونه ام میلرزید........سعی میکردم که نشون ندم که انقد غصه دارم .....ولی نمیتونستم.....صدام میلرزید....همش رو حساب کرد شد یک میلیونو چهرصد هزا رتومن! هنوزم ۶۰۰ هزار تومن کم بود تا فقط بدهی اومن مردک رو بدیم...زنگ زدم به شوهری.....آه اش درومد.....و من زدم زیره گریه ....گفت نمیخواد بفروشی.....بزار چک هام برگشت بخوره.....نمیخواد....

برا ش نگفتم که چه دردی داشت...برا ش نگفتم که تویه خیابون هایهای گریه کردم.....برایه هیچ کس نگفتم.......پیشه یه طلا فروشه دیگه هم رفتم ...سه نفر بودن ..چنان سرتا پامو نگاه میکردن که آب شدم......دیدم حتی طلاهام هم برایه یکی از بدهی هام هم کفایت نمیکنن........چی میشه  عاقبت ام؟..

وقتی گریه میکردم....به عادت گذشته میگفتم خدایا کمک...و بعد سریع پشیمون میشدم....خدایی که دیگه در این نزدیکی نیست.....خدایی که خیلی وقته در این نزدیکی نیست....

همیشه وقتی میام دعا کنم و یا نفرین یاده اونایی میافتم که این روزا عزیزاشونو از دست دادن و یا زندان اند.....میگم مگه خدا به اونا جواب داده؟ مگر اونا از من ناخالص تر خدا رو صدا کردن؟....وقتی که خدا این ظلمه به این بزرگیه رو جوا ب نمیده که کاری به کارشون نداره و روز به روز هم  خوشحال تر و شاداب تر میشن ........پس چطور به من میخواد جواب بده....یا اینکه میبینم این همه آدم از من بیچاره تر هم هست که هر روز واسه روزیش داره التماسه خدا رو میکنه و جواب نمیگیره....خدا چطوربه من جواب بده؟...

باز هم فکر میکنم پیشه خودم.......یعنی تقاصه عشق اینه؟.....یعنی منی که کسی رو انتخاب کردم که هیچ مالی نداشت..هیچ مالی هم کمکش نکردن .....باید انقدر غصه پول رو بخورم تویه زندگیم؟....و روزگارم سیاه بشه از بی پولی؟/..کاش فقط بی پولی بود...از بی عاطفگیشون از بی مهری هایه که گاهی از خانواده خودم هم سر میزنه.................چرا؟!!!!!!!!!! تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به عرضت برسونم خدایه مهربون... من اگه هزار بار هم برگردم عقب...اگه هزار بار هم ببریم جولو باز هم و باز هم همین مرد و انتخاب میکنم.....من عاشق اش ام..دوستش دارم ....و از همه خوشیهایه زندگیم حاضرم بگذرم...........ولی یه خواهش دارم ازت......اونو انقدر اذیت نکن......اون انقدر نگران نکن......خدایا لا اقل بزار اون دغدغه نداشته باشه.....اگر انقدر سره من میاری لااقل سره اون نیار........

خدایا ازت ناراحتم......

خدایا ازت گله دارم ......

یاده مگی میافتم تویه کتابه  مرغان شاخساره طرب.....لحظه ای که دخترش به دنیا می اومد ....وقتی که ناراحت بود که چرا به عشقش نرسیده ......خانومه صاحب خونه اش بهش گفت که خدایان با دیدنه عشقه پاک و عمق حسودیشون میشه و نمیزارن که به هم برسن.......همون موقع که اینو خوندم از رو ناراحتی گفتم که نه این غیره ممکنه ....من به این اعتقاد دارم که اگه آدما عاشق باشن خدا هم کمکشون میکنه که به هم برسن.............

این روزا فکر میکنم ....شاید اون خانومه راس میگفته......شاید باید مثه بقیه....مثه این همسایه هایه چپ و راستی٬ تو سرو کله هم بزنیم تا خدایان بر ما رحم کنن.....

شوهره عزیزم دوستت دارم ....

خیلی خیلی بدونه دلیل اسمه شوهرم رو گذاشتم بهروز! چرا؟ نمیدونم......صبحا که میخواد بره سره کار بهش میگم به سلامت بهروزه عزیزم!

  + نوشته شده دردوشنبه 27 مهر1388  ساعت 16:36  توسط حنا گلی 


 509

چند روزیه که دوباره خبراشون تویه زندگیم ولووه....وای امان از دسته خبراشون...مثلا با هم قهریم..مثلا دعوامون شده ولی روزی  حد اقل ۲ تماس رو از طرفشون داریم...به بهانه کار...به بهانه هایه مختلف...مثلا زنگ زده میگه چیزی به اسمه آب رادیات داریم؟!!   یعنی هیچ مرجعه دیگه ای تویه دوروبرتون نیست که با اینکه با ما قهرید و هی مدام هزار بار تکرار میکنید که ما که با هم رابطه ای نداریم.....زنگ بزنید و این سئوال رو بپرسید؟....امروز بهشون زنگ زده میگه به ما که هیچ رقمه کمک ای نکردید...دسته این داداش بزرگه ۳۵ سالشه رو بگیرید...لااقل به اون کمک کنید......مادر فولادزره خونه نبود....بعد از اینکه اومد خونه زنگ زده  میگه تو کمکش کن! میگه ندارم اگه داشتم حتما این کارو میکردم...واسه من نکردید لااقل برا این بکنید...میگه ما واسه تو همه کار کردیم تو ندیدی......وایه خدای من از این جمله آخر میدونید من چقدر دیوانه میشم.....فشار خونم میره بالا....خدایه من ......مدام به خودم میگم بابا جان اینا بیمارن...مریض ان ...از تو دهنه آدمه مریض حرفه منطقی در بیاد باید ناراحت بشی......ولی باز این جمله هایه احمقانه و پرروآنه  اش دیوانم میکنه.......چقدر این پررو و نفهمه....چقدر توهم داره .....چرا محض رضایه خدا نمیشه یه روز یه حرفی و یه حرکتی بکنه ...آدم  به خودش بگه...آره نکات مثبت هم داره....

گوه بزننش...حالم ازش بهم میخوره....بره گم شه بره گم شه.....وای که چقدر من از این زن متنفرم.....صداشو از پشته تلفن  میشنوم میخوام خودمو بکشم...بسکه صداش برام استرس آوره....

خدایا چرا بایستی غیر عادی ترین مخلوقاتت گیره من بیافتن؟....خوب من خجالت میکشم از حرکات و رفتاره اینا....من تحقیر میشم از منش و منطقه اینا.....چرا ؟ نمیشد آدمه خوب که نه...عادی باشن؟ خنثی؟ معمولی؟ یه سری نکات خوب یه سری نکات بد؟

از اون روز که گفتم با خدا قهرم....تقریبا هنوز هم باش قهرم...زیاد باش حرف نمیزنم...هی میام ازش خواهش کنم...هی میام ازش تقاضا کنم...دعا کنم...میگم چه فایده...اون که نمیشنوه....اون که اصلا نمیبینه......واسه همین بیخیال میشم...

دوس داشتم درس بخونم...انقده این بچه ها دنبال درس و کتاب ان ..من هم هوس کردم واسه درس...البته فقط ذوق بچه ها نبود....عقب افتادگی خودم هم بود......یکی ازمواردی که همیشه ازش احساس کمبود میکردم حالا بیش از پیش داره آزارم میده....دیگه سگ رو میزنی فوق داره!! من ندارم!

دارم دنباله رشته میگرم...نمیدونم کارشناسی شرکت کنم یا ارشد.....نمیدونم تجربی شرکت کنم یا ریاضی یا انسانی!!! خیلی آینده ام روشنه نه؟!!!

فقط هوس خوندن رودارم...اگه اونم تا یکی دو هفته دیگه از بین نره خوبه!

دعا کنید برام...خداهه که نه میشونه منو نه میبینه...شما بگید شاید شد!

  + نوشته شده درجمعه 24 مهر1388  ساعت 23:45  توسط حنا گلی 


 508

پنج شنبه ظهر ساعت ۱۲ بلاخره مامان و شوهرم تونستن راضیم کنن که بریم شیراز عروسی پسر عموم...انقده حرص میخورم وقتی به زور راضیم میکنن...یعنی کملا بی اراده ام در مقابلشون....یعنی به زور راضیم میکنن میدونید یعنی چی؟ یعنی مثلا هی با مهربونی میگن..بیا بریم دیگه....ول کن...انقد سخت نگیر....و اینا!من خرررررررررررررر میشم...البته این دفعه مقاومت ام زیاد بود ها...ولی پنج شنبه که معلوم شد برادرم نمیتونه باهاشون بره و بابام هم که هنوز از سفره دوره دنیا برنگشته ٬ مامانم گفت واسم بلیط اتوبوس بگیر...من هم زنگ زدم و بلیط براش رزرو کردم....بعد خیلی عذاب وجدان گرفتم ..انقد که دلم میخواست خودمو بزنم....وایییییییییییی....دلم واسه مامانم سوخت....دوتا ماشین اینجا باشه و بعد با اتوبوس بره.....یهو تویه حرکت انتحاری ثانیه ای..انقد سریع که ناخودآگاه ام هنوز خبر نداشت...زنگ زدم به مامانم و گفتم میام! خیلی خوشحال شد ..به شوهری هم گفتم و گل از گلش شکفت.....و در نهایت افتادیم دنبال وسایل مورده نیاز عروسی! خوبیش این بود از قبل لباسه آماده داشتم...ولی واسه خرتو پرت اش رفتیم خرید و ساعت ۱۱ شب حرکت کردیم به سمته شیراز....تویه راه هم گفتسم و خندیدیم...البته قبلش من حاله خواهرم رو گرفتم! که تو مسافرت غر نزنه....خیلی غر غرو شده....هیچی رو هم تحمل نمیکنه.....عزا گرفته بودم چطور باش برم...۱۲ یا ۱۱ ساعت هم راهه...خلاصه یه کلمه بهش گفتم توروخدا شروع نکن به غر زدن که مسافرت و زهره مار میکنی......هفته قبل که رفتیم شمال خیلی غر زد....این شد که قهر کرد و تا شیراز یه کلمه هم حرف نزد...منت اشو کشیدما..ولی به این زودیا پا نمیده......دختر خاله ام هم اومد باهامون.....ساعت نه و نیم صبح رسیدیم....حدوده ۳ ساعت هم من رانندگی کردم.....از اصفهان تا سعادت شهر رو ......ولی خودم هیچ نخوابیدم...دیگه داشتم میمردم....وقتی رسیدیم علی عموم که از کانادا اومده بود ....از صدایه ما بیدار شد پرید اومد هممونو بغل کرد و بوسید.....انقد خوشحال شدم دیدمش که حد نداره....وقتی دیدمش فهمیدم که چقدر این سه چهار سال جاش خالی بوده....فهمیدم که اون چیزی که این اواخر تو خونه عموم کم بوده علی و محبتاش و خونگرمیشا بوده....وای نزدیک بود گریه هم کنم.....خودش هم خیلی خوشحال بود.....

جایه همگی خالی....عروسی خوبی بود....با پذیرایی و ارکستر عالی....البته خواننده خوب نبود...ولی دی جی اش وحشتناک میترکوند.....دیگه ما هم عقده هامونو خالی کردیم.....انقده رقصیدم....ماشالا همه هم برقص بودن..رویه سن جا نبود برقصی......عروس هم خوشحال بود....از اول تا آخر وسط بود...خوشم اومد ازش...تویه نامزدیش اینطوری نبود...ولی تو عروسی خوشحال بود و لبخند به لب....

غذا هم بسیار متنوع بود ولی مزه اش انقد به دلم نچسبید .... کلم پولو شیرازی هم داشت....با قلیه ماهی....از ایندو خوشم اومد.....فکر کنم حدااقل ۳۵ یا ۴۰ ملیون خرج کرده بودن.....

از خانواده پدری داماد فقط ما بودیم...و یه دونه از پسر عمه هام مه رفیق جون جونیه خوده سام است...دلم واسه اون خیلی سوخت.....چون وضع مالیشون خوب نیست...تو داهات زندگی میکنه...و به هر حال مادرش با عمویه من خواهر و برادرن....ولی انقد تویه زندگیهاشون تفاوته....فکر کنم  عموم باز هم یکی از زمین هایه ارثی رو فروخته بود و باش عروسی راه انداخته بود...زمینهایه ارثیه ای که هم سهمه منه و هم سهم این پسر عمه ام.....ولی ما از صبح تا شب هزار بار جززز پولو میزنم..و این سر عمه ام فوق قبول شده و با هزار زحمت داره هزینه شو میده...ویکی مثه پسر عمویه من خیلی راحت هزینه عروسیشو خونشو ماشینش جور میشه...جالبه که هر سه هم سن هم هستیم........

نمیدونم چی بگم...خیلی حرص نخوردم....ولی خوب...نامردیه....واقعیت دلم واسه خودم زیاد نسوخت...چون این زندگیمه.....ولی دلم واسه پسر عمه ام خیلی سوخت.....خیلی....چقدر زندگیش با این زیور و زر و لوکس بودن فاصله داره.....درصورتی که سام همه کاراشو میده اون انجام بده.....

خوب شد یادم اومد ....بهش زنگ بزنم بیاد خونمون!

شنبه ساعت ۱۲ ظهر از خواب برخاستیم و ساعت ۲ حرکت کردیم.....تقریبا کسی نگفت بمونید!ساعت ۱ شب رسیدیم خواهرم صبح با هواپیما برگشت چون ظهر کلاس داشت.....تویه راه جولو مامانم و شوهرم داشتم از دختر خاله ام میپرسیدم که شبه گذشته کسی رو تور کردن یا نه؟ اونم شاس شروع کرد تعریف کردن!بعد هی میپرسیدم شماره گرفتی؟ میگفت نه! من میگفتم اه...پس چه تور کردنیه...میپرسیدم اسمش و پرسیدید میگفت نه...روم نشد! گفتم اه شما دیگه کی هستین......بعد مامانم و شوهرم دادشون درومد ...آی دختره مردم و از راه به در نکن.....تو دختر داشته باشی چی میشه....گفتم  آره دخترم که نوجوون شد نباس بزارید من از خونه برم مبیرون یا تلفن و باید ازم قایم کنید!...

ولی این دخترا حال کرده بودن چون پسرا خیلی بودن و دخترا کم بودن......من هم که اون وسط جفتک چارگوش مینداختم.........یه جا داشتم به طرز فجیعی جفتک چارگوش مینداختم...شلوغ هم بود...نمیفهمیدم که کی دورو برمه که....بعد هی میخوردم به یه کسی....نگو اون یه آقایی بوده که داشته با زنش میرقصیده.....شوهرم هم داشت جولوم میرقصید....بعد دیدم دروم خلوت شد...شوهری برام تعریف کرد که زنه دسته شوهرش رو کشیده و از اونجا برده! دوتایی با هم مردیم از خنده!...بهش گفتم میخوای سن رو خلوت کنم؟!! گفت نه خواهش میکنم این کارو نکن!

خلاصه اینکه همه چی بود....نور پردازیش خیلی توپ بود....۲ میلیون فقط نور پردازی بود...از این آتیشا هم درمیومد.......یه چیز یکه خیلی حال کردم از این دوربینها بود که از بالا فیلم میگیرن! چون ته سالن هم رویه پرده فیلم پخش میشد.....انقد وقتی از بالا فیلم میگرن خوبه . همه میافتن  تو فیلم.

همه خوبین؟

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 19 مهر1388  ساعت 12:15  توسط حنا گلی 


 507

دوس دارم درس بخونم ها......دوس دارم که پیشرفت کنم ها.....دوس دارم که فقط یه لیسانس آبکی بهم وصل نباشه ها....حتی فکر درس خوندن واسه کنکور هم برام یه فکره هیجانیه....ولی....لامصب.....به قسمت دانشگاه رفتنش که میافتم! حوصله ام نمیاد! یهو همه هیجان ام فروکش میکنه!

شاید درس بخونم!!!از این نشستن و حرص خوردن واسه پول و چک پاس کردن خسته شدم....هیچ کاری دیگه از من بر نمیاد؟

رفتم دکتر امروز بلاخره!یه مشت آزمایش ردیف کرد.....یه آزمایشو امروز دادم تازه با دفترچه (تنها یادگاری به دربخور از قومالظالمین!!)شد ۵۰ هزار تومن ناقابل! فهمیدم چرا کم میرم دکتر!تازه هنوز همشو انجام ندادم!...

دیشب زنگ زدم ۱۱۸ که شماره یه دکتر زنان رو هم بگیرم....میگم اگه میشه یه دکتر زنان معرفی کنید محدوده فلان جا....(اپراتور آقا بود) گفت آقایه دکتر فلانی....اشکال نداره مرد باشه؟!! یهو هول شدم خواستم بیجنبه بازی هم در نیارم گفتم ..نه ...خیل فرقی نمیکنه...فقط اگه میشه یکی دوتا هم شماره دکتره خانوم بدید.....بعد مرده میگه این آقاهه خیلی خوبه ها!  البته من که خودم پیشش نرفتم!  ولی شمارشو از همه بیشتر میخوان! خلاصه افتاده بودیم با ۱۱۸ بگو بخند بیا و ببین!..هرچند باره اولی نیست که با یان ۱۱۸ ها میشینیم به بگو بخند......چند ساله پیش هم سره شماره رستوران گرفتن کلی نیشمان باز شد...البته من هی میخواستم یارو پررو نشه ساکت میشدم!
اینو بگم واسه وقته دکتر میگه از ۷ صبح بیاین اینجا بشینید! که هرموقع نوبتتون بشه...میگ ببخشید این آقایه دکتر خواب ندارن؟...وای کاش یه دکتری بود میگفت مثلا ساعت ۳ نصفه شب بیاید! من با کله میرفتم...چون تازه سره شبه واسه من!

همه خوبین؟....چرا انقده کم خرید میکنین؟...خرج کنید این لامصب و دیگه!

  + نوشته شده درچهارشنبه 15 مهر1388  ساعت 21:26  توسط حنا گلی 


 506

اه چقدر خواب چرند و پرند دیدم.....

همیشه از شنبه ها بدم میومد....تقریبا همه این حس رو داشتن.....از معدود کسانی که از شنبه بدش نمیومد  که هیچ ..عشقه شنبه هم بود شوهرم بود! از آشنایی ما ۹ سال میگذره....تو این مدت ...جزو معدود تاثیر هایی که تونستم روش بزارم اینه که شنبه هاشو به روزهایی  جهنمی تبدیل کردم!...انقد که جمعه شبا عزا میگیره که وای فردا شنبه است و خدا به خیر بگذرونه......

بابام رفته به گلگشت..ماشینش دسته ماست....از وقتی افتاده دسته ما یهو تو حرکت خاموش میکنه! از اونجایی هم که خرجش بالاس گذاشتیم تو پارکینگ که خودش برگرده و درستش کنه....ماشین داداشی رو برداشتیم و دوروزه که اون دستمونه...دیشب با شرفتیم خونه مهی اینا شب هم موندیم خونشون....صبحی که برگشتیم شروع کرد به روغن ریزی و تا رسیدیم به تعمیرگاه گفت داشته یاتاقان میزده!که حدود ۱ میلیون خرجشه! گفت فعلا نزده ۲۰۰ هزار تومن خرجشه! ما هم با شرمندگی تمام ....زیر بار رفتیم ....نمیدونم از خاصیت شنبه بود؟ یا از تضاد انرژی بین شوهرم و ماشین! ..همه بش میگن تو دس به ماشین میزنی خراب میشه! من هی بش میگم نه اینطور نیست ....چون به نظرم یه ایرادی مثه یاتاقان که یه شبه بهوجود نمیاد.....ولی همه میگن پس چرا دسته این میافته اینطور میشه؟..

نمیدونم..

سرت سلامت

  + نوشته شده درشنبه 11 مهر1388  ساعت 17:49  توسط حنا گلی 


 505

سامولک

بگم چی شده بود؟

اون چس بارونه که دو هفته پیش زد؟ هیچی آبو برق و تلفن و گاز و آیفن تصویری و کف سرامیک و کابینت ام دی افه خونه ما لولش از یه جا رد میشه...اتصالی کرد همه چی قاطی شد...تلفن و میزدی به برق دره یخچال باز میشد! درو توالت و باز میکردی سشوار روشن میشد! گازو روشن میکردی دوش حموم باز میشد....خلاصه این شد که من نمیتونستم وارده اینترنته بشم....روزایه اول مثه معتادها استخون درد داشتم!بعد بستنم به تخت خوب شدم....بعد کم کم مشکلات کم شد....تلفن وصل شد....ولی معلوم شد که به علت بدهی قطع شده این دفعه......در حاله حاضر حدود ۲۴ ساعته که کلا وصل ایم!

جاتون خالی رفتیم روز قدس .......خیلی حال داد...تخلیه روانی شدم....انقد دست زده بودم که شبش از کتف درد با پماد و حوله گرم و اینا خوابیدم.....اولش داشتم دنبال جمعیت مردم میگشتیم که بریم در صف شان...پیدا نمیکردیم..به شوهری گفتم  خوب از این پلیسه بپرس ببخشید اغتشاشگرا کجان؟...ما...توحید تا انقالابش رو رفتیم...جایه همگیتان خالی.....از ساعت ۱۰ و نیم نعره کشیدیم و دست زدیم تا ۲...یعنی ما ۲ برگشتیم....چون میانگین سنی همراهانمون ۹۹! بود!! باید برمیگشتیم....

شانس اووردید دو روز پیش اینترنت ام وصل نبود...والا یک عرو عوری اینجا راه مینداختم که نگو...دوروز پشته سره هم عر زدم!چشام شده یه نخود..... نه دوتا نخود!

همگی خوبین؟ بسیار عالی!

کسی کاری نداره؟

من برم. کار دارم...

بای

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 9 مهر1388  ساعت 16:48  توسط حنا گلی 


 504

خیلی وقته که ننوشتم...در واقع نوشتنم نمییومد! باسه اینکه همش تا ساعت ۱۲ یا ۱ خونه مردم ولو بودم بعد تا میومدم خونه نمیتوستم بنویسم...ولی انقده وبلاگ میخونم! تانخونم نمیرم بخوابم....بعد که دوستان دیر به دیر آپ میکنن حرص میخورم...ولی خوب کلاهه رو که قاضی میکنم میبینم که خودم از همه تنبل ترم...

میدونید از چی خیلی حرص ام میگیره؟ اینایی که وبلاگاشونو حذف میکنن.....انقد بدم میاد انقد ناراحت میشم و حرص میخورم....من اگه مدیر یکی از این وبلاگستان ها بودم اخطار میدادم دمه خونشون که حق ندارید حذف کنید! چشتون کور دندتون نرم باید تا آخرش بنویسید...والا ! یعنی چی من تا نصفه زندگی یارو رو فهمیدم بعدا یهو هوس میکنن بقیشو من نفهمم! حقه منه بدونم چی به سرشون میاد!لااقل شماره تلفن بدید زنگ بزنم پیگیری کنم!

مغازه جدیدمون در محاصره بنگاههاست! یه بنگاه املاک سمته چپمونه و یه دونه بنگاهه ماشین سمت راست.....البته ما دیوار به دیواره مسجدیم...بعد از مسجر بنگاهه املاکه....جونم باستون بگه رفیق ام شدن حاجی ها! هی باید کله رو تکون بدم و بلند شم و بشینم که این حاجیها میرن سره کارشون.....باز خداوکیلی صد رحمت به بنگاه املاک!سگش شرف داره به بنگاه ماشین...از این قشر بیکلاس تر و الاف تر ندیدم من.....وایه دمه یه نمایشگاه دقیقا ۲۰ نفر میاستن و زن و بچه مردم و زاغ میزنن بعد صدایه اذان که از مسجد در میاد میپرن میرن نماز! بعد هم قابلمه هارو میدن به مسجد که نذری بهشون بده ...نفری یه دیگ!خلاصه  جاشون دله بهشته! امروز به من هم تیکه مینداختن!یه جعبه خرما دادم دسته شاگردم ببره تو......از بغله ماشینیها رد شدم(به ایناسلام نمیکنم بسکه چپل ان! ولی با املاکیه رفیقم! میرم دمه مسجد واسه غذا دوتا کفگیر میده به من!!!..(این اتفاق ۲ بار افتاده  ولی من تو دلم باش دوس شدم! چون بهم غذا میده! منم نه که سگ ام! میبینمش اگه دم داشتم حتما تکون میدادم)...داشتم میگفتم از بغله این بنگاه ماشینه که رد شدم مردک حاجیه داد میزنه میگه حاج خانوم امروز افطاری میده؟!..ـ به تو یکی فقط گلوله میاد بخوری....

بگذریم......تماس ام با صبا قطع شده! هرموقع زنگ میزنم نیست! فک کنم سره کاریم! معلوم نیست پاشده رفته کجا میگه کانادام!

به بابام میگم چقدر خوب که پسره خواهرت یعنی پسره عمه ام اسمه پسرش رو نریمان گذاشته ...اسمه فارسی گذاشته......میگه : ا  مگه اسم براش انتخاب کردن؟!! آره چه اسمه قشنگی! برایه اطلاع بگم بچه ۲ ماهشه! بابام با این خواهرش قهر هم نیست!خیلی هم خوبن!بعدا فاصله خونشون با بابام حدودا ۱ کیلومتره !!

بگذریم....

یه چیزایی باز این روزا اومده رو اعصابم ......از طرفه قوم الظالمین......وقتی میشنوم هزار تا حرف میاد تو کله ام...اینکه چطور خودشون ال و بل بعد اینطوری؟؟؟(دقیقا همه فهمیدن دیگه؟!! کسی نفهمید تماس بگیره مفصلا تضیح بدم!) ولی هیچی نگفتم.....کلا از زندگیم بیرونن ولی حرص ام میدن ...تپش قلبم زیاد شده دوباره....میخوام که غر بزنم به شوهری دربارشون...بعد میگم ولش کن..الکی روز و ساعتمون رو ناخوش نکنم...بعد از خودم حرصم میگیره که چه اراده ای دارم...دلم میخواد که بفهمه که دلگیر شدم ولی مثلا دارم خود داری میکنم...ولی انقد ه خوب خودداری میکنم که بعد حرصم میگیره چون به نظرم اصلا نفهمید من ناراحت شدم! بازیگر میشدم آخره هر روز باید منو با کتک از حس درمیوردن! شانس اوردیدن! یا مثلا اگه تیر میخوردم حتما میمیردم!

شماها خوبین؟ میشه آپ کنین؟!!
خوش باشید

دعا کنید کارمون بهتر بشه دیگه!
راستی کابینت ام دی اف خواستین در خدمتیم! جنس اعلا متری ۲۵۰ هزار تومن ناقابل به اضافه یه سوپر به عنوانه هدیه! خواهش میکنم... نه نترسین من درست نمیکنم! الان در حد کتابخونه پیش رفتم!

.....................................................................................................

فردا نوشت: گفتم که خیلی تو دار شدم! دروغ گفتم! نشدم! شب ناراحت بودم...هی پیله کرد که چته من هم گفتم!اونم عصبانی شد...گفت میگی که من چی کار کنم؟ خوب منم کاری به ذهن ام نمیرسید...گفتم ازت نخواستم که کاری کنی...فقط پرسیدی از چی ناراحتی من هم بهت گفتم....خلاصه یه جورایی قهر خوابیدیم......من هم گریه ام گرفته بود شروع کردم زر زر کردن.....از یه طرف دلم میخواست بفهمه که من دارم گریه میکنم...از یه طرف هم میدونستم که اگه بفهمه گریه میکنم خیلی عصبانی میشه....پس تصمیم گرفتم که در تنهایی و سکوت اشک بریزم!...

بابام موذی شده! تامن میرم پیشه مامانم میشینم یه کلمه حرف بزنم همچین خودشو پرت میکنه وسط ما که یکی دو دفعه نزدیک بود دست و پاش بشکنه!

یه جوری نگا میکنه!
بای

  + نوشته شده دردوشنبه 23 شهریور1388  ساعت 23:22  توسط حنا گلی 


 503

مدتی بود پول جمع کرده بودم...یواشکی! خودم هم نشمردمش که هیجان زده نشم و روش حساب نکنم.....شد نزدیک ۵۰ تومن ...خودم هم روش گذاشتم  رند شد! اول خواستم موبایل بخرم...از وقتی موبایل ام گم شد  خیلی تو ذوق ام خورد ..انقد که تا یه هفته اصلا گوشی دست نگرفتم....حالا هم که گرفتم اصلا به هیچ عنوان استفاده نمیکنم.....به هر حال به دنبال گوشی که به دلم بشینه هم هستم ..ولی پولش نیست....با ۵۰ تومن کاری از پیش نمیره.....امروز که کتاب زیردست رو بلاخره تموم کردم...احساس بی هودگی سریع اومد سراغم....به شوهری گفتم بعد از کار بریم یه دور بزنیم و من به چند تا کتابفروشی سر بزنم.....اولی به دلم ننشست...همه کتابها قدیمی و دست دوم بود...اکثرن رو خونده بودم...بقیه رو هم به قیمت بالا میداد که من اینکاره نبودم! ..دومی تا رفتم تو  در جستجویه زمان از دست رفته  پرید جولوم! هی...امان از دست سیبیله این مرده...با اون نگاه یه جوریش...با اون پیشونی کوتاه.....این قیافه ای که مدتی تویه ذهنه منه!...حدودا دو سال پیش بود ..واسه بار اول دیدمش....از همون اول کرمش به جونم افتاد...یادش به خیر اون زمان ۵۹ تومن بود....۷ جلدش....از اونجایی که زورم نمیرسید بخرمش....جانه شیفته رو خریدم! دفعه بعد که دیدمش به جاش دیکشنری لانگ من  با سیدی خردیم...به هر حال دیکشنرییه ۱۷ تومن بود...دفعه بعد دیدم به نسبت کلیدر گرون حساب کردنش! پس کلیدر رو با اینکه خونده بودمش خریدم....چون معتقدم باید در هر خونه ای موجود باشه بعد از قرآن و حافظ و شاهنامه...... این بار هم رفتم سراغش...قیمتش ماشالا شده بود ۷۰ تومن....بهش تبریک گفتم با اون سیبیله باریک مسخره اش....کی هرچه من پول جمع کنم قیمتش میره بالاتر......واسه همین به یه کتاب دیگه رضایت دادم....کلی هم واسش خط و نشون کشدیم که به خدا اگه بیام دفعه دیگه از اینی  که هستی گرون تر شده باشی من میدونم و تو........کتاب رو بردم دمه باجه...داشتم حساب میکردم که شوهرم از راه رسید...دستش و کشیدم بردم دمه این مرد سیبیلوهه...گفتم ببین! کاشکی میتونستم اینو بخرم.... شوهرم همیشه میگه بخر عزیزم! بعد من  همیشه میگم آخه پولش زیاده...بعد اون میگه اشکال نداره جورش میکنم...و هی اصرار میکنه که من بخرم ...بعد من اکثرا نمیخرم.....یان بار یهو....تویه زمان خیلی کوتاه ...انقدی که خودم هم نفهمیدم چی کار کردم....۷ تا جلد و برداشتم و بردم گفتم آقا بیزحمت حسا بکن! پولهامون رو تا قرون آخر ریختیم رو میز شد ۷۰ تومن.....! من با یه نیشه باز و یه دله پر اضطراب از مغازه زدم بیرون....کتابا رو بغل کردم و زدم زیره گریه! چرا؟ انقد عذاب وجدان داشتم که نگو...انقد که قسط عقب افتاده دارم و چاله چوله از خودم وشوهرم شدیدا خجالت میکشیدم....شوهرم اشک تو چشاش جمع شد...کلی دلداریم داد.....ولی من حالا که این کتابا رو چیدم روبروم و تویه یکی از اعضایه بدنم عروسی و بزن بکوب برپاست...تا چشمم به قیافه سیبیلوش میافته اشکم در میاد!....با اون سیبیله نازک مسخره اش....گندش بزنن!

 

  + نوشته شده دریکشنبه 8 شهریور1388  ساعت 0:13  توسط حنا گلی 


 502

امروز ۱ شهریور ۸۸ بود......شهریور...ماهه آخره تابستان.....واستون غریب نبود؟ مثله هر سال گفتم آخ چه زود برج ۶ شد؟...همین دیروز نبود؟ دینبولو دینبول عید بود؟ هنوز تویه تاریخها اشتباهی ۸۷ مینویسم....ولی نصفی از ۸۸ هم رفته....وای که چه عمرم زود داره میره.....خیلی زود....دهه بیست عمرم رو به پایانیه ...... و من هنوز....به خیالم ...همون دختر بچه لاغرو ام که از هر جا که غصه داشت میپرید تو دامن مامانش و بعد از آبغوره گرفتن و دلداری داده شدن توسط مادرش ..نیشش میرفت پسه گردنشو میپرید میرفت به ادامه بازیش برسه.....اون موقع هم وقت کم بود...زود میگذشت....انقد زود ظهر میشد و محبوبه انقد زود میرفت خونشون که اشکم از دسته ساعت و زمان درمیومد.....

چندی پیش که دندانپزشکی بودم ...تا نوبت ام بشه به کتابفروشی که نزدیکشه رفتم....از یه طرف بی کتابی اخیر دیوانه ام کرده بود و از طرفی دیگر به پولی ملکه ذهنم بود..... طبقه معمول میشینم کفه کتابفروشی و کتابهایه طبقه آخر رو میگردم...میدونین چرا؟ چون نشر اکثرشون قدیمیه و قیمتاش پایین تره و یا فقط یه دونه ازش مونده و تخفیف بهش تعلق میگیره.....از این کنکاش تا به امروز کتابهایه گرانبهایی نصیبم شده........اولینش جمیله از ایتیماتف بود! تویه یک کنکاش از طبقات پاینی بهش برخوردم ...دست دوم بود...به قیمت ارزان خریدم ....و با داستانه مادرش گوله گوله اشک ریختم....

اون روز هم گشتم.....مثله کاغذ خر ها به دنباله کتابی بودم کلفت! و قیمت پایین! با اجازه بنده کرم کتابم! تویه این کنکاش ۵ کتاب گرفتم .....اشتیلر٬ زیردست٬ دفترچه خاطرات سنگی٬ افسانه اشپیگل و افسانه هایه تابستان! اول خاطرات سنگی را خودندم....به مذاقه من خوش اومد....داستانه زندگی زنی بود که مادرش بعد از به دنیا اوردنش فوت کرد ...داستان تا زمان مرگش پیش رفت.....و دفترچه خاطراتش بسته شد......یه زندگی ساده ...زندگی که شاید تو خیلی از زنهایه دورو برمون میبینیم....فکر نمیکنیم که خودمون هم ممکنه چنین باشیم....ولی احتمالا اگه روزه مرگمون دفترچه خاطراتمون خونده بشه چیزی بیشتر توش نیست...

بعد از اون اشتیلر رو خوندم...اثر ماکس فریش ترجمه علی اصغر حدادی.....این یکی طول کشید.....مثه وقتی که یه شکلات کاکائویی خوشمزه داری و از مزه اش خیلی حال میکنی و دلت نمیاد بخوریش......اشتیلر چنین بود......ترجمه بسیار بسیار زیباش ..داستان رو از آنچه بود زیبا تر کرده بود....... شاید ...شاید..نمیدونم ها..باید تحقیق کنم....ولی  شاید پایانه خوبی نداشت....انگار یکه نویسنده خسته شد و  داشتان رو تموم کرد......اون اشتیلری که ساخته بود ...با اون اشتیلری که داستان رو تمام کرد یکی نبود......ولی دستش درد نکنه!

کتابه افسانه هایه تابستان کتابیست که داستانهایه افسانه ای برایه کودکان نوشته....و از اونجایی که من عاشق این داستانهام.....بچه که بودم جون میدادم واسه افسانه ....چرا که از وقتی بی سواد بودم برام میخوندن....و من به این افسانه  بدجور دل دادم...الان افسانه هایه زیادی دارم....افسانه هایه آذرباییجان بهرنگی..افسانه هایه جنوب..افسانه هایه آمریکایه لاتین..افسانه هایه ایتالیایی...افسانه ها یه ژاپنی...افسانه هایه تابستان....اکثره داستانا یکی هستن......جالبه که تویه تمام دنیا داستانها و افسانه ها یکی هستن.....این کتابو خریدم گذاشتم مغازه ..اگه احیانا بچه ای اومد..از فامیل ...بشینم براش بخونم! بابا جان من انقده دوس داشتم یکی برام کتاب بخونه که حد نداره......داستانه امیر ارسلان رو میدونید چطور خوندم؟...همسایه مان سرایداری داشت...دختره سرایدار تابستانها از قوچان میومد ...تویه خونشون این کتابو داشتن.....هرچه من التماسش کردم گفت بابام نمیزاره قرض بدم چون قدیمیه.....پس قرار گذاشتیم که روزها بخوندش و بعداز ظهر ها بیاد تو کوچه واسم تعریف کنه..... تمام تابستانه من به امید بعد از ظهرهاش گذشت......شب که میشد میگفت  تا اینجاش بیشتر نخوندم ...آخ حرص میخودم که نگو....بهش التماس میکردم فردا بیشتر بخون!....یه روزهایی میرفتن مسافرت ....من دق میکردم!......

در حاله حاضر دارم زیردست رو میخونم...از هانریش مان ترجمه محمود حدادی...تا بدین جا که خیلی خوشمان آمده و از دستمان نمیافتد....ترجمه باز هم جایه تمجید داره.......

تویه این کنکاش یه گاف هم دادم..آن هم کتاب کلفته بود! افسانه اشپیگل! واسه سن سوم چهارم دبستان خوبه...البته به شرطی که با این سبک ادبی ترجمه اش نمیکردن.......به هر حال! خیلی گرون نخریدم...با اینکه نزدیکه ۱ کیلو!!!!!!!! وزنشه!!!!!!!(کیلو= آخرین معیار سنجش ارزش کتاب!!)قیمتش حدود ۴۰۰۰ تومن بود...البته خواهم خواندش.....میشناسید منو که...من که نه نمیگم...ولی زجر میکشم تموم بشه!!!  دعا کنید زود تموم بشه!

خوش باشید......

میبینم که جناب کوسه هم پشتشان را به ما کردند!!!
جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ هلو رو دیدید؟!!!!!!!!!! به ولاه باور نکردم تا با چشم خودم ندیدم و با گوش خودم نشنیدم!

جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 2 شهریور1388  ساعت 0:29  توسط حنا گلی 


 501

به همراه مادرو پدر و شوهر خاله و شوهری رفتیم گچسر...اولین فرعی به سمت غرب...جاده ای خاکی و در امتداد رودخانه .. نهایت جاده به طالقان میرسید...چادر زدیم و نشستیم ...از زنبورداران عسل خرید و الحق که چه عسلی..عسل آویشن..خیلی خوش عطر....از گله دارها کشک و ماست و دوغ و روغن گرفتیم....کوهنوردی کردیم...خوابیدیم ...ب امامانم و شوهری کلی گپیدیم....و شب آسمان پر ستاره نگاه کردیم....جمعه شب برگشتیم بعد از ۲ روز....جایه همگیتان خالی بود.....

دهنم سرویس شده بسکه خواب پریشون دیدم..امروز صبح قاطی قاطی بودم...از بس که تویه یک ساعت خواب چرند دیدم و ناخونهام و تو دستام فشار دادم و گوشم رو رویه بالشت شکوندم......

والا دیگه خیلی خوش ندارم بخوابم!
با خدا یه ذره دارم آشتی میکنم....

بابام رفت

وقتی میخواس بره ..........با عرض شرمندگی ناراحت بودم! هم اینکه این چند وقت کومپلت ماشینش دستمون بود! حتی نتونست بزارتش صافکاری! هم اینکه.....با من خوب شده و هی به من میگه بیا..شب بیا...هر روز ناهار زنگ میزنه که ناهار نمیای! آی من گوه میشم یکی خواهشم میکنه....باید یه روز بشینم بررسی کنم چرا....خواهرم هی میاد ازم تعریف میکنه.....تا سه یا چهار روز تو چشاش نگا نمیکنم!!! این یعنی چی؟ از دوستان عزیز خواهشمندم....کسی هست که چنین اخلاق مسخره ای داشته باشه؟...یعنی فروتنیه؟!!!!!!! چیه؟ بابا  جانه من بچه هی میاد خودشو به من نزدیک کنه و از کارها و رفتار و حرف هایه من تمجید میکنه.....بعد من اصلا محلش نمیدم....میپره منو بغل میکنه و میبوسه من خم  هم نمیشم که قدش بهم برسه و راحت تر ببوسدم!مثه یه تیکه سنگ میاستام و اون هی تعریف م میکنه و من نگاشم نمیکنم! من چمه؟

توجه خواهرم خالصانه است...ولی از توجه بابام خوشم نمیاد......بابام چون بچه آخر بوده و پدرش تو سنه ۱۲ سالگی میمیره ...یه جورایی ته تغاریه لوسیه....معلومه که چند تربیتیه......واسه اینه که وقتی یهو خیل یبهم محبت میکنه میفهمم که مثلا با خواهرم دعواش شده و یا احیانا با برادرم حرفی پیش اومده! فوری میپره خودشو واسه من لوس میکنه....آی منم بچه لوس کنم! یک پاچه ای ازش میگیرم که نگو! خوشم نمیاد....محبتش خالص نیست...از ضعفشه...و دیدنه ضعفش برام تحمل نکردنیه...

بگذریم...

شما خوبین؟

  + نوشته شده دردوشنبه 26 مرداد1388  ساعت 23:57  توسط حنا گلی 


 500

این کتابهایه آموزش نقاشی هایی که واسه کودکانه رو دیدین که بچه ها رنگش کردن؟ از همه جاش رنگ از خط و خطوط زده بیرون؟  یا یان کتابهایه زمان بچه گیمون که کیفیتش افتضاح بود و کلا رنگه از شکله جدا بود؟....الان اون شکلی شدم....احساس میکنم روحم یه چند سانتی از بدنم زده بیرون....از بالایه سرم احساس میکنم بالاتره.....فقط چند سانت...ولی همه چی یه جوری یه مقدار عقب جولو میشه...مثلا وقتی اتفاقی میافتی انگاری که چند ثانیه دیر میفهمم...یا مثلا چیزی رو میبینم ولی چند ثانیه بعد بهش فکر میکنم...امروز از خیابون رد شدم.....این روحم که باهام فاصله داره داشت کار دستم میداد....نمیفهمیدم! ماشین ها رو نمیفهمیدم.....نمیدونم  تا حالا اینجوری شدین یا نه....هر کاری میکردم که تمرکز کنم و نسبت به ماشینها عکس العمل درستی نشون بدم تا بتونم رد بشم از خیابون نمیشد....روحم بام فاصله داشت ....

تویه تمام عمرم به ندرت کابوس دیدم....خیلی  کم ...انقدی که الان میتونم بشینم همشو براتون تعریف کنم.....تویه این یکی دو هفته...تقریبا هرشب کابوس میبینم......

از دیروز با خدا قهرم..هنوز هم آشتی نکردیم....

شب خوش

  + نوشته شده درچهارشنبه 21 مرداد1388  ساعت 2:32  توسط حنا گلی 


 موبایل ان 81 عزیزم

به صورته خیلی راحت و بیدغدغه و د رکماله آرامش موبایلمو بردن! به همین سادگی به همین خوشمزگی! رفتیم یه فروشگاه...عینکم دستم بود...موبایلام زنگ خورد..شوهرمان گفت یه بسته مته هم بخر.....این فروشگا ه هم از این مسخره بازیها داره که بری فیش بگیری و بدی دسته فروشنده و اون بره برات بیاره...اون لحظه که خواستم مته رو بزارم تویه کیفم موبایلو گذاشتم رویه یکی از تاقچه ها و ....فراموشی!...بعد امروز رفتم فروشگاهه...دوربین مدار بسته داره....یک ساعت طول کشید تا این منشی خنگش تونست فیلمه دیروزو بیاره و ....حالا که ما فیلممونو دیدیم نکرد رو دوره عادیش بزنه همینطور تند رد کرد رفت.....بعدش هم گفتم ببینم کی بعد از من اومده تویه این غرفه که...فقط راننده خودشون بود ...با یه پسر جوونه...بیشتر به راننده شک کردم چون یه ساعت وایساده بود ولی معلوم نبود داره چی کار میکنه...نمیشد هم چیزی بگی.....

انقدر گریه کردم و حالم گرفته  شد که نهایت نداشت....مدتهاست همه چیمو چک میکنم...تویه مسافرت به این شلوغ پلوغی و بی جایی  یه سنجاقم گم نشد....همه چیو بدو بدو گذاشتم سره جاش....ولی به طرز مسخره ای موبایلم و گم کردم.....از صبح اشکام جاری و کلا به صورت ممتد میاد.....خسته شدم به خدا......پیشه خودم فکر کردم آدم از دسته خدا شکایت داشته باشه کجا باید بره؟ کیو باید ببینه.....بابا به حرفم گوش نمیکنه....میدونی چند ماهه دارم التماسش میکنم؟...شبانه روز؟ زار میزنم و ازش میخوام؟......از امروز هم باش قهرم....به من چه منم میرم مرید ابلیس میشم...والا ...لااقل این دنیامو داشته باشم....آخرت هم که معلوم نیست باشه یا نه...اگه این خدایی که من میشناسم....تا بمیریم فرتی میاد میگه ...خوب دیگه تموم شد ..یه بمب میبنده به خودش و هممونو با خودش انتحاری میکشه....

تویه فروشگاه که بودم داشتیم فیلمه دیروزو میدیدم....صاحب مغازه گفت...ببینید روزه قیامت هم همینطوریه ها فیلممونو نشونمون میدم.....گفتم آقایه ج...اگر کیفتش هم همینطوری باشه که نوره الانوره...اصلا معلوم نیست کی به کیه! من بزور خودم رو  از بابام بر میزدم! اونجا هم میریم ...به زور میشونن یه اعتراف ازمون میگیرن ...من مجبورم بگم آره بنده ستاره ص معروف به خفاشه شب میباشم! فیلمم پخش میکنن با کیفیت افتضاح...همتون هم...بله همین شما.....همتون هم  میگید آره این خودشه! میشناسمتون....آ

آقایون خانوما کی چشش تو ک....ه ماهه؟ دست از سره کچل ما برداره.....دیگه چیم بشه راضی میشین؟ (جواب هایه خود را به آدرس ایمیلم بفرستید!)

این برنامه ۲۰ و سی رو هم دیدم انقد خفت کشیدم که نگو...بعد از مدتها اخبار ایران رو گرفتم.....چنان ناراحت شدم که باز هم زدم زیره گریه......باشه بابا ما بیشعور ....دسته از سره ما بردارید....

به اسم و فامیله من که خیلی اسم و فامیله زیادی نیست هم تو دانشگاهمون یکی دیگه بود...اونوقت به  فامیل موسوی که سنگ بر میداری از زیرش ۱۰ تا موسوی میریزه بیرون ٬ تویه کل کشور فقط سه تا ت ر ا نه  مو..سوی بود! یکی ۴۰ ساله خارج...یکی متولد ۶۴ کانادا  یکی هم ( با خنده مسئول ثبته اسناد بخونید:)۲ ساله! رفتن دره خونشون...با مادرو خواهرش هم حرف زدن...بعد هم زنگ زدن به ترانه !!! از خواب بیدار شد تو کانا گفت سلام بله چی شده؟...خواهره هم با خنده گفت هیچی...میگن تو رو سوزوندن...بعد هم الو الو قطع شد! چقده گوشهایه ما ها مخملیش قشنگه.....میدونید که کانادا اینا وب کم ندارن...آره....نمیدونستین؟ همه جا که ایران نیست پرررره امکانات.....بعدن....نمیشد یه عکسه دیگه از همین ترانه نشون بدن که با بفهمیم آره این ترانهه همون ه...سخته...واسه همین بهش زنگ زدن...خدارو شکر همه هم شناختن ترانه رو از پشت خط...من که از صداش فهمیدم که خودشه...شما چطور؟

  + نوشته شده درسه شنبه 20 مرداد1388  ساعت 0:12  توسط حنا گلی 


 409

سلام!

بلاخره اومدم...

سرم یه ذره شلوغه...وبلاگا رو میخونم ولی وقت واسه نوشتن ندارم....

خاله ها اومدن از اهواز....و دوروبرمون حسابی شلوغه....جایه همگیه تان خالی این هفته رفتیم دریاچه اوان...سه شب اونجا بودیم و تو چادر....صبحا میرفتیم پیاده روی و کوهنوردی و ظهر شنا...شب هم دوره آتیش مینشستیم و آواز میخوندیم و میگفتیم و میخندیدیم.....واقعا جایه همگیتان خالی....خیلی خوش گذشت... ..با اینکه طبقه معمول موارده زیادی بود که به خاطرش دلخور شدم و این فکر بدهی ها و وام ها هم هیچ زمانی دست از سرم بر نمیداره......ولی ......بهم خوش گذشت...

انقده سوختم که در حاله حاضر احساس میکنم یه عدد مورچه سیاه اینجا نشسته و داره تایپ میکنه...

پنج شنبه گذشته هم رفتیم بهشت زهرا و مصلا.....مسافرت هم که بودم همش دلم پیشه اغتشاشگرا بود!

خیلی دلم میخواد عکس بزارم ولی انقده سرعت پایینه پدرم در میاد و بیخیالش میشم

خوش باشید

  + نوشته شده درجمعه 16 مرداد1388  ساعت 15:30  توسط حنا گلی 


 صبا

باز باز باز ...صبا رفت!

اولین بار که دیدیمش ٬ کلاس دوم دبیرستان بودیم...وسط سال اومده بود و با هیچکس هنوز دوست نبود...تمام زنگ تفریح ها مینشست با یه سکه میز رو میکند!(نه اصلا عصبی نبود ٬ نه!) بعد یه رو زکه مهتاب نیومده بود کلاس...من داشتم میرفتم حیاط واسه یه برنامه..نمیدونم چی بود مثلا روزه دانش آموز... که وسط راهرو به هم برخورد کردیم..اون خندید..من هم خندیدم ...با هم دوست شدیم! فرداش هم مهتاب اومد مدرسه و با هم شدیم یه گروهه سه نفره خوش! اون سال رو گذروندیم و ساله بعدش اواسطه ترم اول بود که ...معلوم شد دارن میرن! کجا تهران! شما که تازه اومدین! نه مامان و بابا کارشون تهرانه و سختشونه که هر روز برن تهران و برگردن کرج.....و صبایه عزیزمون رفت... گریه نکردیم اون روز....ولی چقدر غم داشتیم ..وای که آماده بودم با یه تلنگر های های گریه کنم....ولی حتی سعی میکردم که تویه چشماش نگاه هم نکنم....انقد باهاش سرد خدافظی کردم که نگو...و بغض....بغض لعنتی تو گلوم بود...و رفت و رفت...روزهایه بعد ش هم سخت میگذشت...تو خلوت گریه میکردیم ولی هیچ وقت با مهتاب ننشستیم گریه کنیم.....حتی نگفتیم که چقدر دلتنگشیم...چون گفتنش مسخره بود...خوب دلتنگش بودیم!اون روزها سخت بود دیدن همدیگه....ساله بعدش کنکورو...ما هم نوجوان و نمیتونستیم راحت دوره هم جمع بشیم..ولی همیشه با هم دوست جون جونی بودیم...اصلا کلا هیچ وقت دو نفر نبودیم با مهتاب..همیشه سه نفر بودیم..همیشه...بعد که کنکور دادیم صبا قبول شد اصفهان! چقدر دور....و رفت...چهار ساله تمام دور بود بازم...بین ترم ها و یه موقع هایی که میومد سعی میکردیم که دوره هم جمع بشیم...ولی باز هم از اونجا که خونه خودمون نبود سخت بود دوره هم جمع شدن ها....به هر جون کندنی بود این چهار سال هم تمام شد....با اینکه من و مهتاب تویه یه رشته و یه دانشگاه میخوندیم ...باز هم همیشه فکر میکردیم سه نفریم.....تویه این سالها منو مهتاب عاشق شدیم و نامزد کردیم و عقد کردیم...ولی صبا جونمون ...یه خورده از ما عقب بود....یعنی شاید به جبران دوران هایه نوجوانی و یا کودکی که عقب مونده بود و بزرگی کرده بود...داشت تازه تازه....دنیایه اطرافش رو با چشم استقلال ...با چشم صبا میدید و لمس میکرد....پسرهایی بودن که باشون دوس میشد...تقریبا برایه همشون مادری میکرد...چیزی که هی منو مهتاب بهش میگفتیم نکن....و همشون یه بچه لوس و ننر از آب درمیومدن....تا اینکه تا ساله ۸۵ منو مهتاب رفتیم خونه خودمون و صبا هم که سره کار میرفت و  به دنبال نیمه گم شده خودش میگشت....از وقتی ما ازدواج کردیم و مستقل شدیم ارتباطمون نزدیک تر شد....دیگه میتونستم با هم مسافرت بریم...شبها خونه هم بمونیم و حرف بزنیم و بگیم و بخندیم و حال کنیم.....بعد کم کم زمزمه اش شروع شد که...آره  میخوایم بریم کانادا!!!! این کانادا دیگه از کجا پیداش شد ؟ نمیدونم....تازه داشتیم یه سامونی به این دوسته مارکوپولومون میدادیم که جناب کانادا از راه رسید...حالا کانادا جان تشریف داشتی...یه چایی یه شربتی....نه عجله داشت....انقد که بغضمون رو چپ راست میشکست...صبا هم دلش نمیخواست بره....ولی خانواده اش نصفه و نیمه رفتن ...مادرش موند به این خاطر که صبا راضی نمیشد بره....صبا هم اصلا آقایه کانادا رو دوست نداشت....چون این آقا خونشونو...آرامش شونو...بازنشستگی بی دغدغه والدینشو...ازش گرفته بود...شده بود شوهره مامانش....شده بود زنه باباش.....شده بود دوسته صمیمیه برادرش....ولی خوب ...شده بود...

بلاخره ..صبایه ما راضی شد واسه یه دوره سه ماهه بره...انقدی از رفتن بیزار بود که بلیطش رو رفت و برگشت گرفت...رفت اونجا و تنها بود و دلخور....خسته...نا امید...و پی در پی روزها رو میشمرد که برگرده ایران......یکی از روزها....ییهو به ذهن مبارک ام رسید...پسر عمویی پیر!!!! (۳۴ ساله!) دارم که دیر زمانیست ندیدمش.....البته قبل از اون دیر زمان هم زیاد نمیدیدمش!اطلاعات ام  درموردش این بود که اسمش چیه و چند سالشه و ...پسره خوبیه!و از قضایه روزگار سه سالی بود که در تورنتو به سر میبرد!

در یک حرکت کاملا غافلگیرانه ...(که حتی خودم هم تا ۱ ماه ازش خبر نداشتم و دوستان بهم گفتن!!) شماره هایه ایشان را به یکدیگر دادم!....خودتون برید تا تهش دیگه!!!!!!شماره دادن همانا و .....صبا  و علی را عاشقانه دلبسته دیدن همانا!....وقتی بعد از سه ماه برگشت......فرداش رفت بلیط واسه کانادا گرفت!!!مهی گریه کرد...ولی من مگه به این زودیها باورم میشه که گریه کنم!!! همچنان در کف بودیم که تمام اساس رو بست و گفت دارم میرم! کجا؟ کانادا پیشه علی!هی هی هی....پدره عاشقی بسوزه...

دیگه اینبار مثه تهران رفتن و اصفهان رفتنش نبود ...اینبار اتاقش خالی شد....اینبار یه روز با هواپیما بینمون فاصله است.....اینبار ...... اینبار......اشک مون رو دروورد..(بیشعور!)

سرونشته ....قسمتش اونجا بود.....

هنوز هیچ چیزی بینشون به غیر از یه دوستی ساده نیست.....ولی....بویه عشق میده ...عشق!

از رفتنش ناراحت بودم...ولی چقدر خوشحال میشدم وقتی میدیدم که مدام بهش تلفن میکنه...حالش رو میپرسه....تا مشتری از مغازه میره بیرون میپره سراغه تلفن و با صبا حرف میزنه....میدونی...من همه اینا تجربه کردم.....و چقدر خوشحال شدم ..که صبایه عزیزم هم عشق رو چشید....واسه صبایه مهربونم هم کسی دلتنگ شد و هی مثه پسرایه نوجوونه  دل کوچیک زنگ زد .......بهش گفت نمیشه زودتر از یه ماه بیای؟! صبح و شب باش تماس گرفت......روزه آخر هر چند دقیقه زنگ زد....

یادته صبا جونم تو فرودگاه گریه کردی گفتی تازه فهمیدی داری میری...چون بهت زنگ زده گفته صدات سره حال تر شده؟.....میدونی چقد رخوشحال شدم که فهمید صدات خوشحاله یا ناراحت.....چقدر خوشحال شدم که از صدات درونت رو دید.....(چیزی که انقد آدم بیلیاقت ...نتونستن ببینن )و من همش دلم میخواست یکی داخلت رو ببینه....قبل ازاینکه تو مادری کنی و اون دیوارو رو دوره خودت بچینی....حالا خوشحال ام که اگر هم دیوار بچینی...علی داخله دیواره.....

برام مهم نیست که این عشق به ازدواج و اینا برسه(هرچند که آرزومه این اتفاق) ولی اگر بدونی چقدر مهمه برام که تو صبایه عزیزم...  عشق   رو چشیدی.... معشوقه شدی دلتنگشت شدن و از دوریت  غصه خوردن.....

صبا جونم....معشوقه شدنت مبارک.

ما همیشه دوست داشتیم و داریم.برایت آرزویه خوشبختی داریم....

درسته که جایه خالیت....جایه خالی  بیشعورت! خالیه.....راستش ناگفتنیه....یعنی... نمیشه گفت....یه چیزی نیست....یه چیزی کمه...و وقتی که دورو برت میگردی ببینی چیه......میبینی......صباست!

دلم نمیخواد اینجور فکر کنم که نیستی....شاید هم مکانیزم دفاعی مغزمه که با رفتنت مقابله میکنه!ولی....اگر بدونی که چقدر خوشحال ام که رفتی سراغه عشقت و انتخابت....ما دوری رو تحمل میکنیم ...تا تو مخه این پیر پسر عمو!رو بزنی و  بیاریش......منتظرتیم عزیزم.......باز هم برگرد.

پ.ن: عده ای از دوستان میگن : ۱ـ صبا ساله اول اومد دبیرستان نه دوم! فکر کردم دیدم راس میگه زبون بسته!

۲ـ میگن علی آقا از شوهره اینجانب فقط ۳ ماه بزرگتره! در جواب باید بگوم که سن که به شناسنامه نیست!!(جایی اینو خوندم!) به اون گیسوانه سپید است!... و اینکه تو چه میدونی تویه اون سه ماه چی به این مرد گذشته!!!

  + نوشته شده درجمعه 2 مرداد1388  ساعت 1:14  توسط حنا گلی 


 نماز جمعه

نماز جمعه نرفته بودیم ...که اونم رفتیم!

گرما گرما گرما ...شعار٬ راهپیمایی٬ گاز اشک آور٬ باتوم٬ موتور٬ گارد٬ کتک٬باز هم شعار٬ گرما٬ اشک٬تهوع٬ سردرد٬.... یادگار اولین نماز جمعه من بود

آدمیزاده دیگه.....

  + نوشته شده دریکشنبه 28 تیر1388  ساعت 1:12  توسط حنا گلی 


 408

خیلی وقته که آپ نکردم...میدونم...هرچند بقیه دوستان هم از من خیلی زرنگتر نیستن....همین که میام بنویسم ...میگم خوب چی بگم؟..اینکه حال و روزه خوشی نداریم تعریف کردنییه؟ کسی هس که خوشش بیاد بشینه همون داستانهایه همیشگی رو براش تعریف کنم؟ هی بگم؟ از این اوضاع مالی افتضاح بگم؟ ...وای ...که صبح ها دلم نمیخواد از خواب پاشم...آره میدونم اینو هم ۱۰۰ بار گفتم..گفتم که از خواب نیست...از افسردگیه...از اینکه وای باز هم یه روزه دیگه.....وای باز هم تلفن از بانک بابت قسط عقب افتاده...باز هم تماس از این ور و اون ور و تقاضایه پول...وای وای وای...و هزار تا وای..... هی میام خودمو بزنم به بیخیالی...میگم مثه بابام باشم که همیشه تمام استرس ها رو به هر قیمتی که باشه از خودش دور میکنه.....نمیتونم...نمیتونم....سعی میکنم که به رویه شوهرم نیارم....بعد از ۱ ماه بلاخره پریشب زدم زیره گریه...نفهمیدم چرا....یهو اشک ام دروومد...و اون اومده دلداریم میده.... و بعد خودش تمام دیروزو امروز و دمغ بود.....اینم نتیجه بیرون ریختن خودم!..انقد که دوباره حالش بد شد و خواستم ببرم دکتر که خودش نزاشت.......

چی بگم؟

دلم واسه ....دله راحت ام...واسه موسیقی...واسه نقاشی....واسه  کتابهایه کلفت...واسه یه دله بیغم تنگ شده....وای...وای ....میاد اون روز؟...اون روزا که عاشق آفتاب و اهنگ و کتاب بودم و بی دغدغه روزگار میگذروندم میاد؟ هرچند هرگز بی دغدغه نبوده ام..هرگز......

یادته اون شبا که از صدایه گریه مامانم بیدار میشدم؟

یادته که رفتیم خونه عمو حسین ...چقدر خوشحال شده بودم که یه سقف بالا سرمونه که از خودمونه؟ که خودمون اجاره اش کردیم؟

یادته مامانم هیچی واسه خودش نمیخرید ...هیچی....هیچی....و پولشو داده بود به من که مدرسه غیرانتفاعی برم و من هم میدونستم...و میفهمیدم که ایثاری شده واسه این چارکلام سواده من؟

یادته مامانم از پوله خودش میزد و بهم پول میداد که وقتی دانشجو بودم اصفهان و دلم واسه عشقم لک میزد بپرم تلفن عمومی و بهش زنگ بزنم....وقتی برمیگشتم میگفت همشو خرج کردی؟ میگفتم آره و تو تعجب میکردی که چطور همه پولمو خرج کردم ولی به رویه خودت نمی اوردی....

یادته؟...اون کاپشن زرده ام که زمستون شسته بودیم و گذاشته بودیم کنار بخاری سوخته بود؟ و من ۳ ساله تموم پوشیدمش؟...و تو خودت مامانه گلم..همون کاپشنه رو هم نداشتی و تو سرما یخ میزد دستات ...ولی هرچی داشتی و واسه من خرج میکردی؟....

آره ...هیچ وقت بیدغدغه نبودم.....هیچ وقت.....

خدایا ...میشه؟ میشه بعد از ۲۷ سال....... ؟

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 24 تیر1388  ساعت 1:28  توسط حنا گلی 


 یه زره خاله زنکی

انقده این روزا گرفتاری و ناراحتی چشیدیم و کشیدیم که به کل از روزمرگی دور شدیم ...انقد که دیگه مثلا روم نمیشه بگم دیشب سپیده رو دیدم ....حتی نگام نمیکرد..تمام مدت روش اون ور بود فوتبال میدید! فک کن! سپیده و فوتبال؟ دلیلش؟ اینکه اون شب که رفتیم خونه مهتاب اینا تقریبا یه یه ربع قبل از رفتن زنگ زدیم که میاید و علی گفت زودتر میگفتید من  دیگه از سره کار حرکت کردم...و پس فرداش تماس گرفتیم بیاین بریم باغ گفت نه ماداریم میریم جهاز برن...بعد شبش زنگ زدیم که بریم یه سر خونشو ن گفتن مهمون داریم ..شنبه زنگ زدیم بریم خونشون گوشی رو بر نداشتن و دیشب که واسه تولد بابابزرگ ام رفتیم اونا هم اومده بودن و مثه برجه زهرمار بود....علی گفت گله دارم چرا زودتر به نگفته بودین که دارین میرید  خونه مهتاب اینا...گفتم واسه اینکه من به شوهری هم هنوز نگفته بودم خودم با صبا برنامه ریخته بودیم و وقتی شوهری گفت باشه همون موقع به شما زنگ زدیم....

نمیدونم اینم دلیلیه که حتی تو چشمه من نگا ه هم نکنه؟...به من چه ..مگه خونه من بوده که بخوام دعوتت کنم....خونه کسه دیگه ایه...اگر هم به شما نگفتن لابد با هم مدلی نیستید که بخواد ازت بخواد یهویی بیاین پیشش...یا حتی هستین ولی دلش نخواسته تو رو بگه...اصلا به هر دلیلی.....به من چه ربطی داره؟ که اگر من یه روز بی اجازه خانوم برم پیشه دوستم ..هرچقد هم که بعدش دعوتت کنم با من اینطوری رفتار کنی.....بسیار بهم بر خورنده بود...چون سپیده همیشه از این ادا و اطوارا داشت...ولی با من تا بحال نکرده بود......ولی هر چی نکرده بود و یهو انجام داد! مثلا روزی که مادر صبا ضامن برا ماشینشون شد گفت من اینو میفهمم که چه کاره بزرگی کرده و حتما هر توری بشه جبرانش میکنم و. همیشه قدر دانش خواهم بود...مدتی نگذشت که رفتیم مسافرت بوشهر...بعد صبا خواست از فرودگاه بیاد...که من بهش گفتم میام دنبالت که البته نرفتم به خاطره اینکه موبایلمون خاموش شده بود زنگ نخورده بود و این حرفا....خانوم اصلا به روش نیوورد که میتونه بره دنبالشون ...میتونه اونم یه تعارفت بزنه..هیچ...برگشتنشون هم هرچی اشکان اینا دنباله تاکسی سرویس بودن یک کلمه از دهنش درنیومد که نه حالا ما میبریمتون...و بعدش صبح واسه خدافظی حتی زحمت تکون خوردن هم به خودشون ندادن... نمیگم که حتما باید این کارا رو میکرد...آره میتونه نکنه...ولی وقتی اینه رفتارت دلیل نداره که ناراحت بشی که مثلا صبا اومده یه راست نفر اول به تو زنگ نزده که من اومدم...و بعدش حتی این نارارحتی رو سره اونم پیاده نیمکنی با من قهر میکنی.... آخه به من چه!  به غیر از اون وقتی که سیستم خونه رو عوض کرد تا صبا رو دعوت کرد و صبا خونشونو دید دقیقا ۸ ماه گذشت! خب حداقلش این بود که به تلافی اون حرکت اش هم نه به خاطره دوستیمون زود تر این کارو میکردی....

دیشب با همه عنق بازیشون زود پاشدن رفتن و هرچه خالم اصرار کرد واسه شام بمونن نموند...بعدکه ماخواستیم بریم خاله ام یه کاسه اولویه داد که ببریم بهشو ن بدیم ...دلیل بلند شدنشون  این بود که علی کار داره از شرکت اوروده....اصلا و ابدا برا من مهم نبود که به چه دلیلی میخوان برن ..نه الان نه هیچ وقت...اصلا به کسی ربطی نداره .....بعد که رفتیم خونشون غذا رو بدیم دیدیم با همسایه ها تویه حیاط فکر کنم داشتن شام میخوردن..دیدم که  طالبی بردن ولی دیگه پشت دیوار بودن و ندی دمشون...علی بیچاره خودش احساس ضایع شدن میکرد... و من فکر کردم...آخه واسه چی دروغ؟ مگه کسی بهتون حرفی میزد مثلا اگه میگفتی نه شام قول دادم به همسایمون؟ مگه اصلا به کسی مربوط بود؟..خوب چرا دروغ میگی؟

هی هی

آره اگه اوضاع مملکت اینجوری نبود همه اینا رو براتون تعریف میکردیم! حیف که اوضا  ناجوره!

خیلی راحت و بیدردسر و بی سر و صدا داره کودتا میشه! به همین راحتی به همین خوشمزگی! امروز شمار کثیری از مدیرانه ارشد وزارت نفت رو اخراج کردن! مدیران سپاه رو یا دارن میکشن و یا دارن اخراج میکنن!

یه کشور خوب اسم ببرید همه با هم بریم اونجا!

  + نوشته شده دردوشنبه 8 تیر1388  ساعت 15:57  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM